واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

آهای روزگار!
انگار فراموش کرده ای؛
قلبها هم پاییزی می شوند،
وقتی فصل عاطفه کوتاه می شود!

همین گونه بگذر، حرفی نیست؛
قلب من هم روزی جوانه خواهد زد،
از مشتی خاک!
بهار که بیاید...

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندها

صدای سکوت

دوشنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۰، ۰۸:۳۱ ب.ظ

واژه ها را زیاد به خدمت گرفتم

و رازهای نگفتنی سکوت را بردم از خاطر

تا امروز واژه ها قاه قاه به من بخندند

و شکست سکوتم را در حفره های سرم جشن بگیرند

تا مغزم به اندازه یک دایرة المعارف مرجع، ورم کند...

 

گاهی آدم یک جَو زده تمام عیار می شود

و عین یک گنجشک، مدام وراجی می کند

و مثل بارانی که روی خاک رس می بارد

و سیل راه می اندازد

و سازه های سر راه را تخریب می کند

پیشینه اش را خراب می کند

و ریزه های آبرویش را می تکاند

و به رودخانه زمان می سپارد...

 

گاهی آدم باید لال باشد

و تحمل را روی لبهایش  بچسباند

و حرفهایش را از پنجره چشمهایش بیرون بریزد،

وقتی همه خواب هستند...

و چهار چشم داشته باشد

تا همه سکوتش را باران کند

و روی دستهای خدا بریزد

و در آغوش نوازش او بمیرد!

 

گاهی آدم باید کانال ارتباط دل و زبانش را گل بگیرد

تا دلش مثل کویر ترک بخورد

و از ترکهایش خون جاری شود

و صدای شر شر خون در سکوت کویر بپیچد

تا خوب شنیده شود...

 

باید بیش از حرف زدن سکوت کرد

باید بیش از خط، نقطه آفرید؛

خـــــــط ، نقطه

خـط ، نقــــــطه

نقـــــــطه، نقـــــــــــــطه، نقـــــــــــــــــطه ...

...    ...     ...

  • باران

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی