واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

آهای روزگار!
انگار فراموش کرده ای؛
قلبها هم پاییزی می شوند،
وقتی فصل عاطفه کوتاه می شود!

همین گونه بگذر، حرفی نیست؛
قلب من هم روزی جوانه خواهد زد،
از مشتی خاک!
بهار که بیاید...

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندها

انعکاس!

پنجشنبه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۱، ۰۷:۳۱ ب.ظ


می خواهم اعتراف کنم

که واژه هایم به حد کافی پوسیده اند

و به کار التیام زخم تو نمی آیند

اما

قلبم تیر می کشد،

رنگ واژه هایت که می پرد،

نفس کلماتت که می گیرد

و درد را که بازدم می کنی

با توام رفیق؛

غم تو

از "هرجنس" که باشد

برای من قیمتی ست

دیگر باید مطمئن شده باشی

که من حامی سرمایه ات هستم

و رنجت را

گرانتر از همه وجودم می خرم

و دردت را

در حفره های دلم تلنبار می کنم

 

من هم مثل تو

اکسیژن شرقی می مکم

و قلبم

خون شرقی پمپاژ می کند

زبان ساده ترش این است؛

بلور دلت که می شکند

من هم ترک می خورم...

اما

غمگین نباش رفیق!

حالا که شکسته شدی

قیمتی تری!

  • باران

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی