واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

آهای روزگار!
انگار فراموش کرده ای؛
قلبها هم پاییزی می شوند،
وقتی فصل عاطفه کوتاه می شود!

همین گونه بگذر، حرفی نیست؛
قلب من هم روزی جوانه خواهد زد،
از مشتی خاک!
بهار که بیاید...

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندها

شرح حال...

يكشنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۲، ۰۷:۳۱ ب.ظ

آه...

باز هم

قطار رفته است

و من؛ 

- مسافری که از نرفتن مدام خسته است -

باز، بازمانده ام در ایستگاه سوت و کور

و حسرتی

همیشه با من است؛

اینکه

لنگ می زند همیشه پای کوچ کردن ام

  

آه...

سالهاست

مانده ام

مثل نامه ای بدون تمبر،

بین راه

مثل عضو ثابتی،

لابلای خرت و پرت های کهنه اتاق ایستگاه 

فصل پیش روی من

از قرار،

فصل ماندن است

فصل زل زدن به انقباض ریلها

ایستاده ام ولی

همچنان

کنار راه

با امید رؤیت رسیدن قطار تازه ای به ایستگاه

دلخوشم

به این امید ِ گاه گاه...

  • باران

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی