واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

آهای روزگار!
انگار فراموش کرده ای؛
قلبها هم پاییزی می شوند،
وقتی فصل عاطفه کوتاه می شود!

همین گونه بگذر، حرفی نیست؛
قلب من هم روزی جوانه خواهد زد،
از مشتی خاک!
بهار که بیاید...

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندها

بهاریه!

سه شنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۲، ۰۷:۰۴ ب.ظ

غم،

توی قلب من نشسته بود

درد داشتم

غصه داشتم

غصه ها، 

کَم کَمَک غنی شدند

ناتوان شدم

اشک ریختم

بمب غصه، هسته هسته رشد کرد

هسته ها، 

ناگهان شکافتند

دود قارچی

رفت تا به اوج آسمان؛

(دردهای کهنه، چرنوبیل تازه ای رقم زدند)

موج انفجار

لامپهای روشن اتاق را شکست

نور، ریخت توی دستهام

دستهای من پر از شکوفه شد

(حس رجعت دوباره بهار

توی ذهن خسته ام شکفت)

من شکوفه های داغ را

زود، روی آب توی حوض ریختم

(دستهام

از حرارت شکوفه های نور

ذره ذره سوخت)

غنچه ها درون آب وا شدند

ماهیان قرمز درون حوض آب

شاخه های خیس خورده را

با دهانشان کنار هم نگاه داشتند

شاخه های نور

دسته دسته شد

آب

شاخه های بسته را

توی دستهای من گذاشت

روی دسته ها نوشته بود:

"پیشکش به باغبان نا امید؛

می شود که روحهای خسته را 

باز هم فراوری نمود

می توان دوباره هسته امید را

در درون سانتری فیوژهای نسل نو 

غنی نمود

فصلها همیشه روی ساعت رکود، ماندگار نیستند

تا بهار هست و عید هست

می توان به رشد هسته ها امید بست..."

  • باران

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی