واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

آهای روزگار!
انگار فراموش کرده ای؛
قلبها هم پاییزی می شوند،
وقتی فصل عاطفه کوتاه می شود!

همین گونه بگذر، حرفی نیست؛
قلب من هم روزی جوانه خواهد زد،
از مشتی خاک!
بهار که بیاید...

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندها

تردید

يكشنبه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۱۱:۱۴ ق.ظ

فَنس ها تکه تکه روییدند

دور مغزم؛ که در قفس افتاد

سهم پرواز من به یغما رفت

مغزم انگار از نفس افتاد

 

باید از این حصار رد می شد

ذهنیت ها؛ که خط خطی بودند

باید از مغز من جدا می شد

شکّیاتم که پاپتی بودند

 

غلطک از روی مغز من رد شد

ذهن، تا رو  به سمت دیگر کرد

اشک از این همه فشار بیرون ریخت

ذهنم این بار، نم کشید از درد 

 

مغز من توی نم فرو می رفت؛

فَنس ها قطعه قطعه زنگ زدند

خسته بودم از این همه تردید

قطعه ها یک به یک پرنده شدند

 

فَنس های پرنده تا افق رفتند  

مغز من باز در حصار افتاد

گیج ابهام های تازه شدم

ذهنیاتم به احتضار افتاد

 

توی گودال های فلسفی ام

دست و پا می زنم دوباره از سر ِ درد

مغزم از اضطراب ملتهب است

باز باید بمیرم از سردرد!

  • باران

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی