واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

آهای روزگار!
انگار فراموش کرده ای؛
قلبها هم پاییزی می شوند،
وقتی فصل عاطفه کوتاه می شود!

همین گونه بگذر، حرفی نیست؛
قلب من هم روزی جوانه خواهد زد،
از مشتی خاک!
بهار که بیاید...

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندها

بر ساحل فرات...

شنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۳، ۱۱:۰۵ ق.ظ

تاریخ، نقل کرده که در سال شصت و خون؛

(سالی که تا ابد

در گاهنامه های اهل زمین ماندگار هست)

در منتها الیه سمت مشوش ترین زمان

وقتی تمام روزنه ها را غبار، بَست

تب کرد روزگار

محبوس شد نفس

صبر از قفس پرید و سرش را به باد داد

پروانه ی امید

افتاد در قفس

خشکید غنچه ها

آشفته شد بهار

احساس رویش از خیال زمین پر کشید و رفت

القصه روزگار به این نحو  می گذشت

خورشید خسته بود و زمین بی حساب، سرد 

اما تمام حادثه ها یک پیام داشت؛

باید غیور بود

باید برای نجات زمین انقلاب کرد

 ***  

اینجا، در این فراز

آغاز ماتم است

تاریخ،

برگی گشود، حاوی انبوه نامه ها

تصویر، مبهم است؛

تردید را نمی شود از پشت جمله ها

در نامه های حک شده با خون نظاره کرد

(باید که صفحه ی تزویر کوفه را

از شرم، پاره کرد)

 *** 

اکنون،

هنگام رفتن است

تصویر عمق فاجعه در پیش چشم ها

شفاف و روشن است؛

وقتی سفیر خون

حج را رها نموده، به طف رو نموده است...

(باید

گاهی به اضطرار

در خاک دیگری مناسک حج را شروع کرد

شاید خدای کعبه و قربانی و حجاز

طف را به جای دشت مِنا آفریده است!)

تاریخ،

سوگند می خورد

تنها قتیل طف؛

_ که سر از تن جدا شده

در قتلگاه، گِرد خدا حج نموده است _

حج کرد و همزمان

قربان کعبه شد؛

(زیباترین نمونه ی تلفیق عشق و دین... )

این جمله شاهدیست بر این مدعای سرخ:

" الله شاءَ اَن یَراکَ تو را کشته بر زمین"

  *** 

همراه با حسین (ع)

مهمان واقعه ی کربلا شدند

خاکی ترین ترانه سرایان بزم خون؛

(هفتاد و چند سرو سرافراز سر بلند)

مجلس تمام  شد

در او فنا شدند

آلاله های بی سر  ِخونرنگ ِ سرنگون

 

حالا حسین ماند و اباالفضل (ع) و اهل بیت (ع)

با کودکان خسته ی بی تاب از عطش

ای وای بر حرم

ای وای از عطش

دردی نشسته بر دل عباس غمگسار

دردی نشسته بر دل تنگ برادرش

ساعات آخر است

مولا در اضطراب هتک حرم چرخ می زند

اطراف خیمه ها

چشمان دختران حرم از غمی تر است

 

عباس در مناقشه ی آشنای آب

در ساحل فرات

شمشیر می خورد

شمشیر می زند

(باید که خون گرم بریزد به پای آب)

  

دیدار آخر است

مولا در انتظار علمدار لشکر است

طفلان تشنه در طلب آب از عمو

عباس در محاصره ی کوفیان پست

 

عباس، تیر و نیزه و شمشیر خورده است

دستش جدا جدا شده افتاده هر کجا

یک تکه در یسار

یک تکه در یمین

مَشکش به روی خاک

عباس از فراز، افتاد بر زمین

 

مولا شکست و خوب تنش گَرد غم گرفت

وقتی شنید ناله ی " اَدرِک اَخاکرا

عباس تشنه بود

سیراب شد زمین

خونش شکست جاذبه ی پست خاک را

 

برگشت ذوالجناح

تنها و بی سوار

زینب چگونه صبر می کند و دم نمی زند

آه!

زینب چه می کشد

از دست روزگار!

  • باران

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی