واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

حجم انبوهی از کلاغها
روی پشت بامها نشسته اند
و هیاهوی پریشانشان
دیوار صوتی شهر را شکسته است
پدر بزرگ سالها پیش می گفت:
کلاغها شهروند خرابه ها هستند
و از جعبه شانس نظم نوین جهانی
تنها پروپاگاندا را برای خود برداشته اند:
غارغار متراکم، با فرکانس برون مرزی...
بچه های کوچه پشتی با هیجان کلاغها را به هم نشان می دهند و با همهمه می گویند:
این یک نافرمانی مدنی با طعم آشوب است
آنها دارند به چیزی اعتراض می کنند
مادرم می گوید:
من فکر می کنم هجوم این همه کلاغ به شهر معنادار است
شاید خانه خراب شده اند!
پدرم با اطمینان معتقد است:
آنها دارند کانون تمرکز را از چیز دیگری به اینجا شیفت می دهند
حتما کاسه ای زیر نیم کاسه است
من
داستان قدیمی کلاغ و روباه را در ذهنم مرور می کنم...
زن همسایه لبخند رنگ پریده ای می زند و می گوید:
هیاهو به زودی تمام می شود
اما
رو سیاهی سرنوشت محتومی ست که برای کلاغها نوشته اند

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندها

نانــ و تکنولوژی

يكشنبه, ۲ آذر ۱۳۹۳، ۱۱:۰۲ ق.ظ

آب، گل آلود بود

ماهیگیرها سفسطه کردند

و گفتند:

"نان تان آجر شد

تا دیوار تکنولوژی را با آن بلندتر کنند" ؛

داده های معادله غلط بود

و نتیجه محاسبات به نقطه کوری در سوئیس می رسید؛

آنها با کدخدا بستند

تا هم آجرها بمانند

و خرج بالا بردن دیوار اعتماد شوند

و هم نان ِ مان گندم باشد

تا از سوء هاضمه در امان باشیم...

 

ما آدمهای ساده دلی بودیم

و فکر می کردیم

نان مان را

در کاسه تکنولوژی تیلیت می کنیم

و از انرژی هر دو، کالری روزانه مان را دریافت می کنیم

چند ماه گذشت...

آقای اعتدال، تند روی کرد؛

و پایش به کاسه انرژی خورد

و همه چیز در هوا معلق ماند،

نان با شیب خیلی ملایم! گران شد،

و تراژدی رقم خورد؛

دست مان

از نان خالی ماند

و کاسه مان

از تکنولوژی...

 

حالا همه چیز به اعتدال نزدیک تر است؛

هم از رکود عبور کرده ایم!

هم از روی خون تکنولوژیست ها،

بچه های انقلاب به نیویورک رفتند

و بچه های انقلابی به جهنم!

و عقلانیت! به پاستور برگشت...

 

من فکر می کنم

تاریخ، لااقل هر ده سال تکرار می شود؛

از اولین بار که تکنولوژی را " تکمیل کردیم"!

تا آخرین بار که "دیوار تحریمها ترک خورد"!

 

این قصه نان و تکنولوژی بود؛

درس جدیدی که حقوقدانهای انگلیسی نوشتند

و سربازان نیویورکی، پشت میز مذاکرات خواندند

و پاداشش را

کدخدا با هدیه های روی میزش پرداخت!

حالا باید

با سیلی صورتمان را سرخ نگه داریم

تا همه باور کنند

" قدرتهای بزرگ در برابر ما تسلیم شدند..."!

  • باران

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی