واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

قلبها هم پاییزی می شوند،
وقتی فصل عاطفه کوتاه می شود...

بگذار زمان همین گونه بگذرد،
حرفی نیست؛
قلب من هم روزی جوانه خواهد زد،
از مشتی خاک!
بهار که بیاید...

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندها

۹ مطلب در مهر ۱۳۸۹ ثبت شده است

۲۷
مهر

سه شنبه است. روزتاریخی موعود که برای آمدنش کلی احساسات اشک آلود و آبکی از خودمان بروز دادیم و کلی هیجان قورت دادیم و اضطراب گاز زدیم و میگرنمان عود کرد.

مثل همه روزهای تاریخی دیگری که یک جور با سیاست آمیخته است غسل شهادت می کنم تا اگرخدا عنایتی کرد و اراده کرد تا بساط ما را از این عالم جمع کند کمی پاک باشیم و ایضا کارمرده شورمحترم را هم آسانتر کنیم..

حالا مثل بچه های خوب، تر و تمیز و آماده ایم.

ساعت 5/8 صبح است که با همسر مکرم و گل پسر کم کم ازخانه می زنیم بیرون. سوار پیکان در پیت می شویم تا خودمان را به خیابان 19 دی برسانیم.یکی دو کیلومتر مانده به 19 دی یا همان "باجک" خودمان، ماشین را به امان خدا کنار بلوار "عمار یاسر" رها می کنیم  و مابقی راه را پیاده گز می کنیم. کوچه پس کوچه ها را یکی یکی طی می کنیم وبالاخره به میعادگاه می رسیم.

دو طرف خیابان مملو از جمعیت است و هرچه خیابان را بالا میرویم و پایین می آییم هیچکس تحویلمان نمی گیرد و جای خلوتی برای ایستادن پیدا نمی کنیم .

  

جایی کنار پیاده رو منتظر می مانیم تا مولایمان برسند. پیاده رو شلوغ است و همه جور آدمی طول خیابان را بالا و پایین می روند؛ ازجوانهایی که اگردرجای دیگری آنها را با این تیپ و هیئت ببینی شاید باور نکنی که شیفته دیدار رهبرند و برای آمدنش لحظه شماری می کنند، تا بچه هایی که عکس آقا را به سینه چسبانده اند و احساس غرور از قیافه هایشان کاملا پیداست، تا دانشجویانی که لباسهایشان منقش به تصویر زیبای رهبریست و ازدیدنشان لذت می بری، تا طلبه ها و روحانیونی که دنبال جای مناسبی برای ایستادن می گردند، تا پیرمردهای خسته و بی حالی که کنار جوب نشسته اند و زنهای میانسالی که چفیه به گردن دارند و گاهی نم اشکی نیش می زند کنار چشمشان، تا زنهای جوانی که بچه های شیرخواره را درهوای گرم قم زیر چادرگرفته اند و برای رفع خستگی دائم این پا آن پا می شوند تا...

 

قدم به قدم خیابان را پلاکاردهای تمثال رهبرعزیز زینت داده اند.بعضیها گلهای رز و گلایل را به عکسهای آقا چسبانده اند. بوی گل رز در فضای جایی که ایستاده ایم می پیچد.

انگار رادیو قم است که دائما سرودهای انقلابی پخش می کند و صدایش از بلندگوهایی که درچند جای خیابان نصب کرده اند پخش می شود.گاهی صدای رادیو قطع می شود و سخنگوی حرم که اسمش را نمیدانم درباره شعارهایی که باید موقع تشریف فرمایی رهبری داده شود تذکر می دهد و تاکید می کند که فقط شعار"صل علی محمد نایب مهدی آمد" را تکرار کنید تا همه دنیا این صدا را از قم بشنود.

 

منتظر ایستاده ایم. کلی فکرهای جورواجور توی سرم می چرخند که ناگهان شور و ولوله ای جمعیت را به هم می ریزد.ماشین آقا پیدایش می شود وحالا همه جمعیت سرک می کشند سمت میدان جهاد .جمعیت مثل آبی که پشت سد جمع شده باشند نرده های فلزی دورخیابان را بی خیال می شوند وعین مور وملخ می ریزند وسط خیابان. ظرف چند دقیقه هیئت منظم خیابان به هم می ریزد. نزدیک است که زیر دست و پا له بشویم.

 

گل پسر را حواله می دهیم روی درخت کنارخیابان تا هم آقا را خوب ببیند وهم ازعوارض له شدگی زیر دست و پا در امان باشد.خودمان هم می خزیم توی یکی از کوچه های اطراف، اما درآن لحظه کوچه و خیابان یکی شده و جمعیت هرکدام به یک جهت حرکت می کنند. خودم را می چسبانم به دیوار. ماشین حامل رهبری که از جلوی ما رد می شود گردن می کشم تا آقا را ببینم اما با آن همه آدم که درست جلوی چشم ما را گرفته اند نتیجه ای از تقلایم نمی گیرم و تنها مفتخر به دیدن راننده آقا می شوم. اشکم مردد است بریزد یا نه، که ماشین ازجلوی چشم ما عبور می کند و سرمان بی کلاه می ماند.

  

کم کم خیابان کمی قابل تردد می شود. پشت سرماشین آقا وجمعیت مشایعت کننده راه می افتیم. جای جای خیابان پر است از لنگه کفشهای جورواجور، و گلهایی که زیر دست و پا له شده اند، عینکی که شکسته، و عمامه ای که کنار جوب افتاده است. چند نفری از هجوم جمعیت آسیب دیده اند و بچه های امداد مشغول درمان و حمل آنها با برانکارد هستند.سرعت حرکت خیلی کند است و هنوز تا حرم راه زیادی مانده. گرمای افتاب شدیدتر می شود اما همچنان مشتاق رسیدن به حرم و شنیدن سخنرانی مقتدا هستیم.

 

ساعت حدودا 20/11 است که آقا بعد از شعارهای پرشور جمعیت سخنرانی را شروع می کنند: ... تبریک عرض می کنم میلاد مسعود حضرت ثامن‌الائمه (علیه الاف التّحیّة و الثّناء) و همچنین دهه‌ى کرامت و میلاد حضرت فاطمه‌ى معصومه (سلام اللَّه علیهما) را... 

 

آفتاب ولایت، گرم می تابد بر سرمان،و از دیدنش سیر نمی شویم. به این فکر می کنم که اگر مولای ما خامنه ای بزرگ نبود چه بر سرمان می آمد با آن همه رنگ به رنگ شدن بعضی از یاران قدیمی انقلاب.

وقت اذان ظهر است و آفتاب،کم کم سایه اش را از سرمان جمع می کند و می رود...

به خانه که می رسیم گل پسر ذوق زده است خاطره این روز به یاد ماندنی را در وبلاگ تازه تاسیسش "زیگیل" بنویسد.

۲۴
مهر

در آستانه سفر مقام معظم رهبری به شهر ولایت محورقم، رسانه های معاند با به هم بافتن توهمات تمام نشدنی خود به این نتیجه وهم انگیز رسیده اند که انگیزه این سفر تجدید مشروعیت رهبریست،و این در حالیست که مردم ولایتمدار قم عاشقانه چشم به راه سید خراسانی خویشند و گوش بر معجزه کلام او باز کرده اند و آغوش انتظار بر قامت استوار او گشوده اند و برای دیدار او و درک حضور پربرکت او نخبگان و علما و روحانیت معزز حوزه و مردم عادی همه و همه بیقرار و دلداده اند.

 

اما اپوزیسیون داخلی و خارجی خود خوب می دانند که آنچه آنان را به طراحی نیرنگهای پی در پی برای تضعیف رهبری هدایت می کند زخمیست که تیغ برنده  ولایت فقیه - که در وجود رهبرعزیز انقلاب متجلی شده است - بر پیکر آنان زده است و این سرآغازهمه شکستها و ناکامیهای آنان بوده است.

 

روز مقدسی همچون نهم دیماه که پاسخ دندان شکن به توهمات فتنه گران و خط بطلان بر تصورات ابلهانه آنان بود؛ نقطه عطفی در رخدادهای فتنه 88 به شمار می رود که دستمایه تحقق آن تبعیت همه اقشار امت ازنمونه متجلی ولایت فقیه، خامنه ای عزیز بود.

نفوذ ولایت فقیه در اندیشه ها و مشی سیاسی ملت ایران ، البته برای آنان که سد مستحکم ولایت فقیه توطئه های شیطانی انها را خنثی کرد و آنها را تا جایی پس زد که حتی تا بیرون از مرزهای ایران رانده شدند و در آغوش دشمنان قدیمی ملت افتادند بسیار سنگین است و تقلا برای خلاصی ازاین مانع بزرگ به هر طریق ممکن، توجیه پذیر است، هم از این روست که هربار باعلم کردن بهانه ای، به تضعیف آن دست می زنند:

 

در روزهای آغاز انتخابات 88، دوگزاره مکمل را برای عملی کردن این مقصود در پیش گرفتند: اول القاء این ایده که دکتر احمدی نژاد منتخب رهبریست، دوم ، تلاش برای شکست احمدی نژاد.

ونتیجه تحقق این دو گزاره، از نظرذهن متوهم آنها شکست رهبری بود.

 

پس از ناکامی در بهره برداری از این روش، و در روزهای اوج فتنه 88 ، با طرح مسئله تقلب از طرفی و تکرار مداوم" اجرای بدون تنازل قانون اساسی" از سوی دیگر، تلویحا رهبری را نقطه مقابل قانون برشمردند تا بدین ترتیب از نفوذ کلامش درامت کاسته و به شورش اجتماعی خود ساخته استمرار بخشند.اما سیل خروشان مردم در دی و بهمن 88، آتش تحرکات آنها را خاموش کرد.

 

در طول مدت طولانی پس ازانتخابات نیز سران فتنه با تکرار مداوم دروغ "پیروی از خط امام"  و دم زدن از راه امام و با تمسک به برخی جریانات، ونتیجتا با مرزقائل شدن بین امام و رهبری ، پروژه شکست رهبری را به گونه دیگری دنبال کردند.

اکنون ؛ در آستانه سفر رهبرعزیز انقلاب به قم؛ به عنوان مرکز مرجعیت تشیع و روحانیت معظم و امت ولایی وجان نثار رهبری ، و با توجه به حوادثی که در چند ماه اخیر در این شهر رخ داده است، دشمن ، زمان را برای تضعیف رهبری، با تمسک به حربه تعارض رهبری با مرجعیت، مناسب یافته است.

 

صد البته وقتی مرجعیت را مزدورانی چون کدیور و مهاجرانی و سروش و تفاله های دیگری از پس ماندهای انقلاب که به خارج گریخته اند تفسیر می کنند و آن را درعناصر فریب خورده "خود مرجع خوانده ای" که صلاحیت علمی مخدوش آنها بر جامعه روحانیت محرز است و بازیچه سیاست بازان نان به نرخ روز خورشده اند می بینند و روحانیت را در قشر کوچک بازی خورده ای که درصف آشوب گران خیابانی، اپوزیسیون را پروار می کردندخلاصه می کنند، نه تنها رهبر انقلاب، بلکه مردم مومن قم نیز آنها را تحمل نمی کنند و در تعارض کامل با آن هستند و نتیجه این تعارض در وقایع چند ماهه اخیر این شهرکاملا مشهود است.

 

اما آنچه ازدید معاندان و بدخواهان مخفی مانده است این است که معجزه ولایت فقیه و ایمان به اثر بخشی آن در مدیریت بحرانها، ملت و روحانیت و علما را حول محور رهبری و در دایره حامیان و دوستداران ولایت قرار داده است.

همین است که خبرگان رهبری در بیانیه پایانی اجلاس هشتم بر این موضوع تصریح می کند که ردای رهبری فقط برازنده قامت بلند رهبری عزیز آیت الله خامنه ایست، و مراجع انقلابی در تایید و همراهی ایشان در دوره بحران کوتاهی نمی کنند، و روحانیت معظم همراهی و تبعیت محض از ولایت علوی گونه اش را علنا ابراز می دارند.

 

جذبه همین ارتباط است که همه اقشارمردم قم در تنظیم معادلات و روابط خود با نخبگان، علما و روحانیت و مرجعیت ، ولایت فقیه را فصل الخطاب قرار داده اند و تابع محض قامتی هستند که برازنده این رداست ، و مرید آن مراد محبوبند.

شور و شوق مثال زدنی مردم قم در دیدارهایی که تا کنون با مقتدای خود داشته و نجواهای عاشقانه ای که با او نموده است ، و عنایات ویژه رهبرمعظم انقلاب در سفرهایی که به این شهر داشته اند ازهمین حقیقت شیرین حکایت می کند. 

 

سفرهای رهبرعزیز انقلاب به قم علاوه بر برکات مادی متعدد همجون پیوستن قم به جرگه استانهای کشور و تبعات مثبت عمرانی این امر، توسعه فضای آموزشی مدرسه فیضیه، اجرای بخشی از طرح حرم تا حرم، اختصاص230 میلیون یورو به مقوله آب آشامیدنیشهر، توسعه حرم مطهر حضرت معصومه ‌و...،عنایت معنوی مقام معظم رهبری به مردم قم نیز قابل توجه است؛در دیدار 19 دیماه 88 مردم شریف قم با رهبری عزیز، ایشان بصیرت و آگاهی آنان را در نتیجه بخش بودن قیام 19 دی عامل پیروزی قلمداد می کنند:

«هم بصیرت در این حادثه موج میزند، هم موقع‌‌‌‌‌‌شناسى، هم دشمن شناسى، هم مجاهدت و اقدام و فداکارى؛ اینها ابعاد این حادثه‌‌‌ى عظیمى است که در نوزدهم دى سال 56 - یعنى سى و دو سال قبل - به وقوع پیوسته است. از طرف دیگر، همین حادثه، مبدأ یک تحول، یک حرکت، یک جریان عظیم و جهتدارى در ملت ایران شد. پس حادثه، حقیقتاً حادثه‌‌‌‌ى مهمى است. آن روز هم تأثیر گذاشت؛ امروز هم که شما یاد آن حادثه را و یاد شهداى روحانى و غیر روحانىِ آن حادثه را گرامى میدارید، باز تأثیر میگذارد؛ درس میدهد، بصیرت میدهد و جهت حرکت را به ما نشان میدهد.»

امید آنکه حضور رهبر معظم انقلاب در قم و تجلی مجدد ارتباط امت و امام، و بازخوانی برکات اصل مترقی ولایت فقیه، بستری برای تعمیق بصیرت در نخبگان غفلت زده و تمهیدی برای بیداری برخی خواص از خواب سیاسی باشد.

۲۴
مهر

روزهاست منتظرم چنین لحظه ای را در آغوش بگیرم. لحظه ای که به دیدار محبوبم می آیم.

می دانم او که بیاید تپش قلبم، همه بدنم را می لرزاند. زبانم الکن می شود ازحرف دل گفتن وچشمانم چکیده عشق را بیرون می ریزند، قطره های غلتان عشق فرو می چکند روی خاک پای او.

لبهایم می خشکد، از حرارت این دیدار .

شیفتگی آتش به متانتم می زند ،و بیقرارم می کند.

 

 

من مدتها ست به انتظاراو ایستاده ام در گوشه ای اززمان، و جانم از شوق دیدار او ورم کرده است.

منطقم منجمد شده است و خاطراتم یخ زده اند ، آفتاب وجودش را طلب می کنم ؛ صغرای استدلالم را وکبرای استدلالم را و نتیجه همه حیاتم را .

"چهارمردان" قلبم را سراسر آذین بسته ام، از وقتی خبر آمدنش را شنیده ام و حد فاصل حرم بانوی بی گناه و گلزار شاهدان را قدم به قدم گل گذاشته ام  برای قدوم او.

کوچه پس کوچه های دلم را شسته ام با اشک اشتیاق ،

اسفند دود کرده است کودکی بی ریای احساسم واینجا همه چیز مهیاست برای تابیدن آفتاب.

دیر که می کند می دوم تا سر کوچه تشویش و بر می گردم، من بیقرار آمدنش هستم .

گوشم را چسبانده ام به زمین انتظار تا نواخته شدن اولین آهنگ قدمهایش را خودم به قلبم مژده دهم.

پرستوی  احساسم در اوج آسمان عشق لانه کرده است و گاه  گاه چه چهی می زند و آوازی می خواند ؛ برای تلطیف فضایی که جایگاه سیلان عشق است.

شمعدانیها را نم زده ام و ردیف چیده ام کنار پنجره ای که رو به او باز می شود ، حالاعطرعاطفه ام را پراکنده ام، درست درهمانجا که او یاس وجودش را به کوچه پس کوچه های دلم هدیه می کند.

منتظرش هستم.

۱۹
مهر

در دوره های تاریخی مختلف، درهمه حکومتهای غیردینی و مکتبهای غیر الهی و دولتهای رنگارنگ مدعی ، نفی حقوق جنس مونث به انحاء مختلف و در مصادیق متعدد مشی معمول بوده است گرچه در مقابل، همواره گروههای خیرخواهی نیز بوده اند که هم و غم شان درک این حرکت ظالمانه و چاره اندیشی در جهت رفع آن بوده است.

اما با وجود همه حرکتهای اصلاحی، زنان در مقاطع تاریخی مختلف به گونه ای اسیر بی عدالتی بوده اند:

 

دیروز، دخترانی که کالبد بی روحشان در حرمسراها به دست هوس سپرده می شد تا بساط عیش و نوش مردان نامرد صفتی فراهم شود که مقام انسانی زن را در قالب بازیجه ای برای زندگی هوس آلود و شیطانی خود در اندازه حیوان دست آموزی تقلیل داده بودند.

وامروز، دخترانی که روح سرسبز وجودشان در مزبله ها و خیابانها و زیر نگاه تحقیر آمیز چشم چرانی هرزه ها به تعفن می رسد، می پوسد، و استخوان شرافت و متانتشان زیر دست و پای شهوتهای آنی و لذتهای شیطانی، در ضیافت فاحشه خانه ها خرد می شود .

 

دیروز،درجاهلیت بزرگ؛ زنانی که درد کشنده زایش را به امید نوشیدن جرعه ای عشق مادرانه به جان دردمندشان می خریدند اما تلخی زنده به گور شدن دختری را به ذائقه می سپردند که تکرار وجودشان بود، دختری که حیات سبزش -که خدا به او هدیه کرده بود - در سرخی عصبیت جاهلی چهره پدر به زردی می گرایید و درخاکستری خاک   می پژمرد و مدفون می شد.

وامروز، درجاهلیتی بزرگتر؛ زنان و دخترانی که حق خود را در تساوی طلب می کنند، در یکی بودن با مرد، درعقده فرو خورده ای به نام فمینیسم، که انتقام بزرگیست از تاریخ به پاس همه بی عدالتی هایی که در حقش روا داشته اند.

 

آنجا، درجاهلیت و بربریت؛ خروش ظالمانه ترین واکنش بر طبیعی ترین کنش؛ نفس کشین یک انسان ، یک بنی بشر، یک مخلوق، و قبض عاطفه پدری ؛ راندن، طرد کردن و زنده در گورکردن؛ کشتن چیزی از وجود، 

و اینجا، در جاهلیت مدرن؛ خروش ظالمانه ترین واکنش بر طبیعی ترین کنش؛ تساوی زور گویانه زن و مرد، سر بریدن ریحانگی در پیشگاه قدرت و خشونت، ریختن سرب داغ مردانگی بر گلبرگ لطافت و محبت،    

 

آنجا، در بدویت؛ به بازی گرفته شدن علنی حقوق بشر با نمادهای عصبیت جاهلی؛ در گور کردن دختری که برای زنده ماندن تقلا می کند، برای نفس کشیدن دست و پا می زند، برای درخواست دوباره حیات دامن پدر را می گیرد و آخرین نشانه تشنه ماندن برای حیات را خود بر گور می گذارد ؛ دستی که به نشانه تقاضای حیات از گور بیرون می ماند.

واینجا، در مدرنیته؛ در هیاهوی توخالی دموکراسی، حقوق بشر، تساوی حقوق، برابری، فمینیسم، به بازی گرفته شدن حقوق بشر به شیوه ای نوین؛ درگور کردن روح دخترانه ای که برای حیات حقیقی اش دست و پا می زند، برای انسان بودن تقلا می کند، برای زنده ماندن دست در دست دوزخی فمینیسم می گذارد و حیاتش را آتش می زند.

 

دیروز، در توحش جاهلی؛ دختر بشر نبود، وبرای نفس کشیدن امان می خواست و در سایه حیوانیت آدمها، به جوخه مرگ با بدترین شیوه سپرده می شد،

وامروز، در جاهلیت نوین؛ در زمانه تردد زبانی "حقوق بشر" و "حقوق زن"  روحش زنده به گور می شود و حیات معنوی اش پامال.

 

اما چرا پس از ارائه تئوریهای متعدد جامعه شناسان و انسان شناسان غربی که داعیه آشنایی با مباحث علوم انسانی دارند، و بسط افکار آنها توسط حامیان و پیروان چشم و گوش بسته شرقی، هنوز این جنس در بی عدالتی و سانسور شدید دیدگاهها و آمالش دست و پا می زند و هر روز و در هر برهه تاریخی، انبان دردهایش حجیم تر میشود و درمانش سخت تر و طولانی تر و مرگش نزدیک تر؟

 

در طول چند قرن حیات انسانها، از جاهلیت عربی پیش از ظهور اسلام تا جاهلیت فمینیستی غربی امروز، جنس مونث هیچگاه به جایگاه حقیقی خود دست نیافته و مدام اسیر و بازیچه ایدئولوژیهای ناقص و من در آوردی متعددی بوده است که هریک برای زن و حقوق او نسخه متفاوتی پیچیده اند، اما در این میان نگاه الهی به زن را ندیده اند یا نخواسته اند ببینند. چگونه ممکن است اشراف هر نوع ایدئولوژی انسانی بر زوایای وجود زن بیش از آگاهی و اشراف خداوند- که خالق اوست - بر او باشد؟

 

آیا مکتب دقیق و کامل و همه جانبه نگر اسلام که دستور العمل مکتوب خدا برای زندگی بهتر سوژه های مجسم و شفاهی اوست، سزاوارتر به پیروی و قبول و اعتماد و باور نیست؟

 

آیا زنانی همچون فاطمه زهرا (س)، خدیجه، زینب، معصومه و...(علیهن السلام) و زنان مومن بسیار دیگری، که نه حقوق برابر با مردان طلب کرده اند، نه حامی آزادیهای بی قید بوده اند، نه ذره ای تردید در حقانیت اراده خدا بر نگاه متفاوت به زن و مرد در برخی جهات ، به خود راه داده اند، منشا اثرات وسیع و ماندگار نبوده اند؟ آیا زنانگی با همه قیود ظاهری که برای آنان ایجاد کرد مانعی بر سر راه رسالتی بود که بر دوش گرفته بودند؟

 

آیا ماندگاری آنها بر صفحه روزگار ابدی نیست ؟ و آیا این ماندگاری در سایه تسلیم محض در برابر اسلام و برنامه هایی که این آیین الهی برای ارتقاء معنوی انسانها و بالاخص زنان تدوین کرده است، نیست؟

 

عدالت و برابری واقعی برای زنان و دختران درسایه تسلیم و تعظیم دربرابر برنامه هایی پدید می آید که اسلام ترسیم کرده است، نه ایسم های رنگارنگی که هرکدام زن را به سویی می کشند و به  رنگی، لعاب میزنند.

 

روز دختر، پیش از آنکه مژده شیرینی برای دختران مسلمان باشد، یاد آور لطافت معصومانه ایست که رسالت مردانه ای به دوش می کشد بی آنکه اسیر ژستهای کاذبی شود که امروز ، بسیاری از دختران مسحورش شده اند و هویت خود را در سایه آن از یاد برده اند.

روز دختر متعلق به همه دخترانیست که در چارچوب دخترانگی معصومه (س) می گنجند و با او همقدم اند وگرنه، دخترانی که زندگی دیگر گونه ای دارند الگوهای دیگر گونه ای نیز می طلبند. 

۱۵
مهر

مدتیست زیاد به مرگ فکر می کنم و از صغرا،کبراهایی که در ذهن چیده ام گاهی به این نتیجه می رسم که دیگر کاری دراین دنیا ندارم و باید بروم.

بعضی اوقات حس می کنم زندگی آن طور که وانمود می کند جذاب نیست. برخی از رخدادهایش بدون تغییر وتحول عمده ایست که در انتظارش هستم . این حس و حال تا آنجا پیش رفته که واکنشم دربرابر بسیاری از ابتلائات روزمره،خنثاست، گاه کاملا بی اشتها می شوم و رغبتی به غذاخوردن ندارم، گاه ناتوان و خسته ام، کلافه ام و...

دغدغه ذهنی بزرگترم، این تصور گاه باور پذیر است که موجود کم اثری هستم و ظرفیت انجام کار خارق العاده ای که تکانی به گوشه ای از پیرامونم بدهد و منشا تحول و تبدیل شود، ندارم.

این حساب سرانگشتی می گوید: وقتی نه خودت دردی از این دنیا دوا می کنی و نه دنیا بهانه ای برای ماندنت جور می کند ، تو دیگر اینجا کاری نداری و باید بروی.

این احساس البته ازسر افسردگی یا پوچی نیست . با آن احساس منفعل کننده و  تبعاتش آشنا هستم و دوره ای از زندگیم نا خواسته با آن حس عجین بوده است.

روز شهادت امام صادق(ع)،  برای تزریق انرژی معنوی به وبلاگ و یافتن زمزمه ای از امام (ع) که متناسب با آن روز باشد میزان الحکمه را زیرو رو می کردم و احادیث معصومین علیهم السلام را از نظر می گذراندم، تاآنکه به روایاتی در باب مرگ برخوردم.

اولین بار بود که این کلمات نورانی را می دیدم و برایم فوق العاده دلچسب بود:

پیامبر اکرم (ص) فرمود: هرگز کسی از شما به خاطر گزندی که به او می رسد، خود را به مرگ نفرین نکند، بلکه بگوید: بار خدایا ! تا زمانی که زندگی برایم بهتر است، مرا زنده بدار و هرگاه مرگ برایم بهتربود مرا بمیران.

ونیز فرمود : هیچ یک از شما آرزوی مرگ نکند، مگر اینکه به عمل خود اطمینان داشته باشد.

و مولاعلی (ع) به حارث همدانی فرمود: مرگ و پس از مرگ را فراوان یاد کن و هرگز آرزوی مرگ مکن، مگر با شرطی استوار.

نمیدانم حسی که در باب مرگ دارم قابل دفاع هست یا نه اما این نتیجه قابل دست یابیست که در اظهار نظر، ابراز احساسات، نوع نگاه به زندگی، تصمیم گیری، و خلاصه هر آنچه به آدمها و تعلقات روحی و جسمیشان مربوط است، به شدت نیازمند آمیخته شدن با تعالیم ائمه اطهار علیهم السلام هستیم و تاریکی و ابهام زوایای ییچ در ییچ زندگیمان آنقدر زیاد است که جز به سراج منیرهدایت آنها نورانی نخواهد شد.

چه بی عیب و نقص خواهد بود، دنیایی که ایدئولوژی اش را امامان شرح می دهند و استراتژی اش را آنها طراحی می کنند و مانیفستش را همان ها می نویسند.

.................................................................

پ.ن : 

۱- مرحوم پدرم می گفت: مستحب است اگر نیمه شب از خواب بیدار شدی، سر به سجده بگذاری و از اینکه هنوز فرصت زندگی داری و خوابت با مرگ پیوند نخورده ، خدارا شکر کنی . (ازمتن عربی حدیث و منبعش اطلاعی ندارم)

۲- عنوان متن ، ترجمه حدیثی از مولا علی (ع) است: الرٌحیلُ وَشیک / زمان کوچ نزدیک است.

۱۲
مهر

نمی شناختمش، غریبه بود، زل زده بودم به قاب عکسش تا شاید مرگش را باور کنم. پسرک 15 ساله بود؛ درست هم سن و سال خودم، و تصادف جانش را گرفته بود. تنها کنار مزارش نشسته بودم و درآن لحظات عمیقا به مرگ فکر می کردم ؛ چیزی که همیشه برایم نا مفهوم و گیج کننده و باورش سخت بود.

 

مرد، 35-40 ساله بود، با یک عینک ته استکانی و هیکل درشت و سر و وضعی که کمی به هم ریخته بود، ناشیانه لباس پوشیده بود و وقتی به سلامت رفتارش، شک کردم کمی بدجنس به نظر می رسید.دوسه بار از کنار قبر پسرک رد شد و زیر لب چیزی گفت که نشنیدم. من همچنان مبهوت مرگ پسرک بودم و به اطراف توجه چندانی نداشتم.

ترددش زیاد شده بود وحالا دائم دور و برم می پلکید. ترس به جانم افتاد، شک برم داشت که نکند نیت بدی در سر دارد ...

از کنار قبربلند شدم و از قبرستان بیرون زدم، اما صدای قدمهای او را پشت سرم  می شنیدم.او تعقیبم می کرد و من آرام می گریختم تا از اضطراب وترسم چیزی نفهمد. اما حقه کودکانه من در روح شیطانی او کارگر نبود و همچنان پا به پای من قدم بر میداشت.

برای چند لحظه با زن غریبه ای که به سمت حرم میرفت هم قدم و هم صحبت شدم به این امید که مرد خیال کند تنها نیستم و دست از سرم بردارد اما این ناشیانه ترین ترفندبود،

او حالا حالم را خوب می فهمیدو گستاختر شده بود.

مثل مرغ پرکنده بی هدف به هر سمت خیابان پرسه می زدم و به دنبال راه نجات می گشتم.

ازعاقبتی که در انتظارم بود وحشت زده شدم، دلم شکست و چشمم نمناک شد. ضعف را درپاهایم خوب حس   می کردم و توان راه رفتن نداشتم ، دستم می لرزید،مشو ش بودم ... 

درست در لحظه ای که همه راهها رابه رویم بسته می دیدم و اضطراب به جانم چنگ انداخته بود خدا نور امید را در قلبم روشن کرد و من بی اختیار به صاحب الزمان متوسل شدم.

قلبم تند میزد و من در اضطرار کامل بی وقفه تکرار می کردم: "یا صاحب الزمان کمکم کن"

به سمت مینی بوس راه افتادم ،اما جرات نمی کردم پشت سرم را نگاه کنم با اینکه دیگر صدای پایش را نمی شنیدم.

سوار مینی بوس که شدم همه مسافران را با دقت از نظر گذراندم، او آنجا نبود. همه اطراف خیابان را ورانداز کردم آنجا هم از او خبری نبود. انگار هیچ وقت ندیده بودمش. او ناپدید شده بود...

....................................................................

1- هنوز هم احساسم در باره مرگ همان احساس 15 سالگی است.فکر کردن به مفاهیمی مثل مرگ،وجاودانگی جهنم و بهشت، روی جسمم تاثیر می گذارد و سرم گیج میرود.

2- کلمات از توصیف ترسی که آن روز در همه وجودم حس می کردم ناتوانند. پاستوریزه بودم و مواجهه عاقلانه و منطقی با خطر را بلد نبودم.

3- دستم را روی قرآن می گذارم و قسم میخورم که آن روز مولا نجاتم داد و این توهم نیست.

۴-تلخ و شیرین حادثه آن روزهمیشه در ذائقه ام ماندگار است و وقتی به آن روز و عنایت مولا(عج) فکر  میکنم غم شیرینی در قلبم موج می زند، به گریه می افتم و به صفای کودکانه نوجوانیم که عنایت مولا را برایم به ارمغان آورده بود حسرت می خورم.