واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

اندوه، خوب کنج دلم لانه کرده است
دلتنگ رفتن ام
مشتاق پر زدن
اما نمی شود
گویا کسی بال و پرم را شکسته است
پاهام بسته است...

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندها

۴ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۰ ثبت شده است

۳۰
ارديبهشت

ما را این گمان نبود که بعد از او [امام خمینی] بمانیم، اما او رفت و زمین ماند و ما نیز بر زمین، در این پهنه بی منتهایی که عقل راه به جایی نمی برد. دریاها و زمین و آسمان و ماه و خورشید بر جای ماندند تا مقصود خمینی (ره) محقق شود، آن سان که بعد از رحلت آخرین فرستاده خدا نیز دور فلک بر جای ماند تا حقیقت وجود او را در جهان تحقق بخشد. آخر انسان هایی چون او که یک فرد نیستند، یک امت اند و یک تاریخ.

 

کوران روز حشر در اینجا نیز کورند _ که: "من کان هذه اعمی فهو فی الاخرة اعمی" _ و نمی بینند. آنان از کجا بدانند که کدام امر عظیم واقع شده است؟ نه آنگاه که امام آمد و نه امروز که رفته است. اگرنه، این ولی خدا برای آنان حجتی میشد تا صدق قصص انبیا را باور کنند و چون سحره فرعون در برابر این انقلاب به سجده درآیند که " امنا برب موسی و هرون" اگر نه، این ولی خدا برای انان حجتی میشد تا زهد و عدالت علی را باور کنند، حلم حسن را و شجاعت حسین را و…… واین ولی خدا برای آنان حجتی میشد تا عظمت حق را و همه صفات خدایی را در وجودش بنگرد و انسان را، همچون خورشیدی که نورش از ازلیت تا به ابدیت را فرا گرفته است.

 

داغ های همه تاریخ را ما به یکباره دیده ایم. یک بار دیگر این رسول اکرم است که از دنیا رفته است، یک بار دیگر این علی است که به شهادت رسیده است، یک بار دیگر این فاطمه است و حسن است و حسین است که ما را داغدار کرده اند، یک بار دیگر این مهدی است که در حجاب غیبت رفته است.

 

اکنون، این ماییم و امانت او . دست بیعت از آستین اخلاص برآریم و در کف فرزند و برادرش و تلمیذ مدرسه اش بگذاریم که اگر بعد از رحلت رسول الله ظهر حکومت اسلام به غروب خونین شهادت حسین بن علی و «شب بی قمر غیبت » انجامید، این بار امام فرصت یافت تا وثیقه حکومت را به معتمدین خویش بسپارد و این خود نشانه ای است بر این بار بشارت که خداوند اراده کرده است تا حزب الله و مستضعفین را به امامت و وراثت زمین برساند.

(بخشی از مقاله داغ بی تسلی/ آغازی بر یک پایان/ شهید آوینی)

۲۰
ارديبهشت

یکم/ حرف در باب ولایت فقیه زیاد است. حرف در باب اختیارات ولایت فقیه و گستره تاثیر گذاری اش بر شئون اجتماع و سیاست و ...زیاد است. بحث البته کارشناسی تر و تبیین لوازم و ضروریات ولایت فقیه مهمتر ازآن است که دستخوش تصورات ناپخته گروهی شود که به خود اجازه ورود به ریزه کاریهای آن را می دهند و برای دیگرانی که تجربه و تخصصی در این زمینه دارند نسخه می پیچند و ولایت گریزی برخی را به جای تعریف و تبیین، توجیه می کنند.

یک تعریف ساده، قابل لمس، همه فهم و ساده از ولایت پذیری، محقق کردن امری است که ولی فقیه اراده می کند. به بیان عامیانه تر آنکس ولایی است که در برابر خواست ولی تمرد نکند و امر او را هرچند بر وفق مرادش نباشد بپذیرد.

 

دوم/ بعضی از آنها که در جاده تعصب همچنان بی وقفه می تازند و در افراد وقوف کرده اند و به جای تقدیس یک آرمان مقدس، معیار و محک را به اشتباه یک شخص محبوب قرار داده اند، این روزها که بحث ولایت پذیری جان گرفته است دچار فرافکنی شده اند و از آنجا که برخی از آنان تبحر ویژه ای در آسمان و ریسمان بافتن دارند به جای نقد منصفانه افرادی که دهن کجی آنها به خواست ولی فقیه محرز شده است، به نقد آنهایی پرداخته اند که ولایت فقیه را به زعم آنان غلط ترجمه کرده اند و به عنوان مثال برای ولی فقیه حقی قائل شده اند که اساسا به او تعلق ندارد. به عبارت بهتر؛ به بهانه اعتراض علیه گروهی که از ولایت بد دفاع می کنند، و به مدد هیاهویی که در سایه این اعتراض ایجاد کرده اند، متمرد از ولایت را از زیر تیغ انتقاد فراری داده اند، و با این شگرد زیرکانه تلاش کرده اند اذهان را از پرداختن به یک "مسئله" منحرف کرده و به حواشی آن معطوف کنند.

در شرایطی که ولی فقیه همه تلاش گفتاری و عملکردی خود را به میدان آورده است تا از القاء دو گانگی در امر مدیریت کشور ممانعت شود و سعه صدر مثال زدنی و صبر مصلحت اندیشانه در پیش گرفته است تا سوء استفاده دشمنان وحدت را ناکام بگذارد و برای تحقق عمیق تر این مسئله به همراهی مجریان کشور نیازمند است آیا در چنین شرایطی اعراض از حضور در مسند خدمت نمی تواند نام ولایت گریزی به خود بگیرد و توجیهات نچسب متعصبین را مضحک، بی منطق و صرفا از سر لجاجت جلوه دهد؟ و اصولا آیا چنین امری توجیه پذیر است؟

 

سوم/ یک سوال اساسی این است که انتقاد نیروهای حزب الله به میر حسین و کروبی کدام جنبه از رفتار سیاسی آنها را در بر می گرفت؟ آیا همه منتقدین مذهبی متفق القول نبودند که آنها بر خلاف شعار تبعیت از ولایت که لقلقه زبانشان بود عملا در برابر خواست ولی ایستاده بودند؟ آیا پیش از تقابل آشکار آنها علیه ولایت، فضایی برای انتقاد از آنها ایجاد شده بود؟

این شیوه برخورد چه مفهومی دارد؟ آیا به این معنا نیست که معیار و محک ما برای تقدیس و تکفیر یک شخص، میزان انطباق و همپوشانی او با عنصر ولایت است؟

اگر شرایط این چنینی در باره میر حسین یا کروبی پیش می آمد – که البته مشابه این شرایط در باره آنها بارها اتفاق افتاد- آنها را به چه چیز متصف می کردیم؟ آیا مقاومت در برابر ولی فقیه و تمرد از ولایت، اولین مبنا و معیار اعتراض ما علیه آنها نبود؟

اگر منصفانه و به دور از تعصبات و حب و بغض های ویرانگر و مشکل ساز به نقد جریانی بپردازیم که – اگر مهاری نداشته باشد- تدریجا به معضلی بدل خواهد شد و پیش از آنکه به ورطه خطرناکی بیفتد نسبت به آن هشدار بدهیم نتیجه بهتری در مقایسه با زمانی که توجیهات بی اساس و روتوش نقاط ناهنجار یک زخم کوچک را به عفونتی بزرگ و ریشه ای بدل خواهد کرد به دست نخواهیم آورد؟ آیا نباید از تبدیل یک جراحت ترمیم شدنی به یک غده چرکین پر از عوارض مخرب هراس داشته باشیم؟

چهارم/ مسلم است که انتخاب رییس جمهور محترم مرهون تشریک مساعی گروههای مختلفی اعم از مذهبیها، سکولارها و غیرمذهبی هاست. از آنجا که معیار انتخاب در هر گروه متفاوت از دیگری است مبنای انتقاد از عملکرد فرد منتخب نیز در گروههای مختلف متفاوت است. طبیعی است که حمایت از رییس جمهور محترم توسط گروههای مختلف تا زمانی معقول و منطقی ست که معیارهای انتخاب اولیه حفظ شده باشند. سوال این است که آیا درست است که روح ولایت پذیری را که هم اینک مخدوش شده است و عدالت طلبی و هر شعار مقدس دیگری در سایه آن رنگ و صبغه الهی می یابد قربانی کنیم و با جماعت غیر مذهبی در تمجید و تجلیل همراه شویم؟ عدول برخی از عناصر مذهبی از معیارهای انتخاب اولیه و توجیهات نامانوس، به سبک و سیاق غیر مذهبیها غیر منطقی و تحمل نشدنی ست.

 

پنجم/ علت غیبت رییس محترم از صندلی خدمت، هر چه که باشد، نمود خارجی این حرکت ولایت گریزی و به عبارت صحیح تر ایستادگی در برابر ولایت است و این مسئله با توسل به توجیهات، تلطیف شدنی نیست. پس داستان " اتقوا من مواضع التهم" چه وقت باید بازخوانی شود؟

ششم/ برخی از دوستان ولایتمدار و حزب اللهی به این استدلال روی آورده اند که "مگر خودمان چقدر ولایت مداریم و در برابر امر ولی فقیه تسلیم هستیم که دیگران را توبیخ می کنیم؟"

هرچند این اشکال کاملا صحیح و قابل دفاع است اما نباید از این نکته غافل شد که آثار منفی داخلی و خارجی تمرد از ولایت از ناحیه رییس قوه مجریه کشور امر کوچکی نیست و قیاس آن با ولایت گریزی گروهی که به چشم نمی آیند و عملکرد آنها تاثیری بر امور جاری کشور و وجهه بین المللی آن نمی گذارد قیاس مع الفارق است.

خدمات بی شائبه رییس جمهور عزیز را ارج می نهیم، خدماتی که هیچ انسان منصفی نمی تواند منکر تاثیرات مثبت آن بر رویکرد اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و...کشور باشد. همه تلاش نقادانه آن عده از حزب الله که دائما آن عزیز را انذار و هشدار می دهند برای حفظ ارج و ارزش خدمات مذکور و حفظ جایگاه او در شرایط تایید است.

۱۵
ارديبهشت

برداشت اول/ شرح فراق

پسرک ها سراسیمه اند. تا خود ِمسجد دویده اند؛ گریه کنان. حال خوبی ندارند.

کسی، از ماوقع می پرسد: چرا گریه می کنید؟ چرا ناراحتید؟ یاد جدتان افتاده اید؟ دلتان تنگ اوست؟

پدر از مسجد بیرون می زند: چه شده؟

بغض گلوی پسرکان را می فشارد: مادر... مادر...مادر ازدنیا رفته...

پدر همانجا در کوچه می افتد، کمرش شکسته است...

برداشت دوم/ دموکراسی جاهلیت (فلاش بک به سه ماه پیش از فراق)

جلوی خانه غوغاست،

"قنفذ" می کوشد وارد خانه شود، اما مولا استوار ایستاده است.

مردک به مسجد باز می گردد تا کسب تکلیف کند؛ از غاصبانی که چشم انتظار بیعت علی در مسجد نشسته اند (اتاق فکر شیطان در خانه خدا)

حالا قنفذ دوباره تقلا می کند، اما بانو اجازه ورود نمی دهد.

"غاصب" و همراهانش از مسجد بیرون می زنند، هیزم جمع می کنند و خود را به خانه مولا می رسانند. حالا او مقابل در ایستاده و با فریاد تهدید می کند: به خدا قسم اگر از خانه بیرون نیایی و با "او" دست بیعت ندهی تو را به آتش می کشم...( قدمت ماکیاولیسم در پستوهای تاریک تاریخ)

بانو از پشت در اعتراض می کند: دست از سرمان بردار!

غاصب اما گوشش بدهکار نیست، خشم در چهره اش موج می زند... در را به آتش می کشد و وارد خانه می شود، مقاومت بانو را بر نمی تابد و با غلاف شمشیر ضربه ای دردناک به پهلویش می زند و تازیانه ای بر بازویش،

بانو ناله می کند: آخ پدر جان!...

(غاصبان، چشمان تیز بین تاریخ را از یاد برده اند، گویا آینده را از آن خود می دانند، و در اندیشه تصرف تاریخ و تغییر و تاویل واقعه هایند، اما انگار این سنت را ندیده اند که آفتاب حقیقت سر انجام ابرهای تردید را کنار خواهد زد) 

 

علی را، درد بانو آتش می زند، غاصب را به زمین می زند و گلویش را می فشارد، تا حد مرگ، و آنگاه انگار چیزی به یاد آورده باشد رو به غاصب می کند: ... اگر نبود عهدی که با رسول خدا بستم می دانستی که نمی توانی وارد خانه من بشوی.

گمراهان، با فریاد استمداد غاصب به خانه علی هجوم می کنند (بصیرت در خواب غفلت است و مولا تنها...)

علی، خیز بر می دارد تا شمشیرش را بردارد اما بندگان سخیف دنیا شمشیر به دست، محاصره اش می کنند، به سویش حمله ور می شوند و طناب را به گردنش می اندازند. (نبرد نابرابر، مافیای قدرت و سهم خواهی از میراث نبوی، استحاله ارزش ها، فراموشی پیمان ها...)

بانو جلوی در ایستاده است بین مولا و غاصبان، و همچنان مقاوم.

دومین تازیانه را قنفذ بر بازوی بانو می نشاند، به میان چارچوبِ در می کشاندش و در را به شدت فشار می دهد؛

آه از این روزگارننگ آور! استخوان پهلوی بانو شکسته است...

حالا، او ایستاده به نظاره کفتارها، با چهره ای رنگ پریده و درد مند (مولای هر زمان، سربازانی چنین جان بر کف می طلبد، حامی ولایت؛ تا پای جان، تا پای خورد شدن، شکسته شدن، زجر کشیدن، جان دادن، فنا شدن، ذوب شدن...)

بانو از حال رفته است...

برداشت سوم/ جام زهر

کار از کار گذشته است؛ عصاره سقیفه را نوشانده اند؛

علی خاموش است و بانو در فصل مغازله با مرگ...

برداشت چهارم/ فصل و وصل

علی مانده و بانویی که پرکشیده است؛ با بازویی کبود، قلبی شکسته، روحی زخم خورده، قامتی خمیده، خاطری دردمند (یادگارهای کثیف خیانت، بر قامت پاک سرباز ولایت) و عشقی بی توصیف به دیدار دوباره با رسول الله (ص).

برداشت پنجم/ امتداد درد

این آه جگر سوز هنوز هم با همه ورق های تاریخ، ورق می خورد؛ هزار سال است!

هیچکس نمی داند یاس کبود، کدام خاک را از عطر بهشتی پیکرش آکنده است.

آه از بانوی بی نشان!

برداشت ششم / محک

سقیفه و جام زهرش را همانها آفریدند که حکم نبوی "من کنت مولاه..." هنوز در گوشها شان طنین انداز بود... (ولایت گریزی در اردوگاه ولایت...)

 

پ.ن :......................................................................

خدایا ! به ماهی قرمز آمال مان بگو؛ کوسه ها خون ریزند، به برکه زلال خاطره ها بر گرد...

۰۶
ارديبهشت

البته واضح و مبرهن است که همه آدمها یک چیزی توی روحشان دارند که دائم وول می زند، و حرفهای گنده تر از دهانش می زند، و آدم را به کارهای بد تشویق می کند، که اسمش "مش الیاس" یا همان "الیاس" است.

مثلا خود من یک الیاس در خودم دارم!

تو [بله حتی تو دوست عزیز] هم یک الیاس در خودت داری!

او [یی که نمی شناسمش] هم یک الیاس در خودش دارد!

همه ما یک چیزی به اسم الیاس در خودمان داریم!

دکترها هم الیاس دارند، هم دکترهایی که مریض دارند و هم دکترهایی که خودشان مریض هستند.

هر چه آدم ها بزرگتر باشند، یعنی در جامعه مهمتر باشند، الیاس وجودشان هم پیچیده تر است و موذیانه تر عمل می کند و آن ها را با شگردهای فریبنده تری می پیچاند،

مثلا هی از آدم تعریف می کند و می گوید:

«تو آدم خیلی خوبی هستی،

و کلی بین مردم طرفدار داری،

مذهبی ها تو را قبول دارند،

آدمهای باکلاس که کراوات می زنند و خیلی

هم شیک هستند و در همایش ایرانیان خارج از کشور

شرکت می کنند، تو را قبول دارند و برای تو کف می زنند.

پابرهنه ها تو را قبول دارند.

پول دارها تو را قبول دارند.

سکولارها تو را قبول دارند.

حتی آنهایی که تو را قبول ندارند هم تو را قبول دارند.

بگذار خیالت را راحت کنم: هفتاد میلیون جمعیتِ یک جایی که اسمش ایران است تو را قبول دارند.

حتی کوروش کبیر هم تو را قبول دارد و به وجود تو افتخار می کند.

خلاصه خیلیها تو را قبول دارند که البته شنیدن اسم همه آنها از حوصله تو خارج است،

و یک چیز خیلی مهم در این قضیه این است که فقط "تو" را قبول دارند،

مثلا تا حالا شنیده ای که اسمی از "ولایت" ببرند و علیه مخالفین ولایت جبهه گیری کنند و شعار بدهند: "مرگ بر ضد ولایت فقیه" یا مثلا بگویند "خامنه ای خمینی دیگر است، ولایتش ولایت حیدر است" یا چیزهایی شبیه این؟!

 

حتی اگر در یک روزی که به آن "۹دی" می گویند، عکس تو را در دست نگرفتند به خاطر این بود که مردم پول کم آورده بودند و نتوانسته بودند عکس تو را تکثیر کنند و در بین جمعیت توزیع کنند.»

...

به نظر من الیاس چیز خیلی بدی است،

و به آدم می گوید چشمت را ببند و هر کار که به تو می گویم انجام بده!

عین یک اسکیزوفرن که هرچه توهماتش به او می گوید انجام می دهد.

هر کس الیاسش پیچیده تر و بزرگتر باشد، توهماتش هم بزرگتر است، و بدبختی اش بیشتر می شود، البته شاید خودش نتواند این را بفهمد، یا وقتی که کار از کار گذشت تازه دوزاری اش بیفتد، اما همه می دانند که آن وقت دیگر پشیمانی سودی ندارد.

... 

همه ما الیاس داریم،

دکترها هم الیاس دارند،

بعضی از دکترها الیاس شان را می پیچانند

و از خواب بیدار می شوند،

بعضی الیاسها دکترشان را می پیچانند

و به اغما می برند.

... 

الیاس چیز خیلی بدی است،

و آدم را بیچاره می کند،

و هرچه آدم بزرگتر باشد بیشتر بیچاره می شود.

پس نتیجه می گیریم که آدم یا باید الیاس نداشته باشد [که نمی شود]

یا باید الیاسش را بپیچاند تا مش الیاسش او را نپیچاند،

یا باید منتظر عواقب الیاس باشد، که عواقب الیاس هم اصلا چیز خوبی نیست،

و منجر به این می شود که یک بخش تلخ از تاریخ تکرار بشود که آهنگش اینجوری است:

نقطه چین! نقطه چین! رای ما رو پس بده!

 

این بود انشای من!