واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

حجم انبوهی از کلاغها
روی پشت بامها نشسته اند
و هیاهوی پریشانشان
دیوار صوتی شهر را شکسته است
پدر بزرگ سالها پیش می گفت:
کلاغها شهروند خرابه ها هستند
و از جعبه شانس نظم نوین جهانی
تنها پروپاگاندا را برای خود برداشته اند:
غارغار متراکم، با فرکانس برون مرزی...
بچه های کوچه پشتی با هیجان کلاغها را به هم نشان می دهند و با همهمه می گویند:
این یک نافرمانی مدنی با طعم آشوب است
آنها دارند به چیزی اعتراض می کنند
مادرم می گوید:
من فکر می کنم هجوم این همه کلاغ به شهر معنادار است
شاید خانه خراب شده اند!
پدرم با اطمینان معتقد است:
آنها دارند کانون تمرکز را از چیز دیگری به اینجا شیفت می دهند
حتما کاسه ای زیر نیم کاسه است
من
داستان قدیمی کلاغ و روباه را در ذهنم مرور می کنم...
زن همسایه لبخند رنگ پریده ای می زند و می گوید:
هیاهو به زودی تمام می شود
اما
رو سیاهی سرنوشت محتومی ست که برای کلاغها نوشته اند

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندها

۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۳ ثبت شده است

۲۱
بهمن

ظهر بود،

از کوچه صدای تپش می آمد،

از خیابان، صدای تیر،

و از جیپ ارتشی وسط چهار راه،

صدای زمختی که مدام تکرار می کرد:

تجمع بیش از "چند نفر" از ساعت فلان تا فلان ممنوع است؛

کوکتل مولوتوف ها،

روی دست پسر همسایه مانده بود،

اعلامیه ها،

توی کیف بچه دبیرستانی ها،

و بغض،

در گلوی پدرهای بی رمق؛

چه انتظار زجرآوری بود...

 

غروب بود،

از آن طرف مرز،

پیغام تازه ای از فرمانده رسیده بود؛

"همه با هم متحد شوید، رمز پیروزی وحدت کلمه ست" 

معادله عجیبی بود؛

ما 35 میلیون نفر بودیم،

اما همه ی ما در خیابان، "یکی" شده بودیم؛

حالا دیگر "حکومت نظامی" آچمز شده بود،

سربازها فرار کردند

و ما ساعتها در خیابان ماندیم

جوی کنار خیابان هنوز بوی خون می داد...

 

صبح بود؛

لاله کوچک باغچه، گل داده بود

عکاس گفت:

حالا وقت یک عکس دسته جمعی ست، لبخند بزنید؛

ما به سر تا پای حکومت نظامی خندیدیم

عکس ما روی اولین صفحه تاریخ انقلاب حک شده است