واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

حجم انبوهی از کلاغها
روی پشت بامها نشسته اند
و هیاهوی پریشانشان
دیوار صوتی شهر را شکسته است
پدر بزرگ سالها پیش می گفت:
کلاغها شهروند خرابه ها هستند
و از جعبه شانس نظم نوین جهانی
تنها پروپاگاندا را برای خود برداشته اند:
غارغار متراکم، با فرکانس برون مرزی...
بچه های کوچه پشتی با هیجان کلاغها را به هم نشان می دهند و با همهمه می گویند:
این یک نافرمانی مدنی با طعم آشوب است
آنها دارند به چیزی اعتراض می کنند
مادرم می گوید:
من فکر می کنم هجوم این همه کلاغ به شهر معنادار است
شاید خانه خراب شده اند!
پدرم با اطمینان معتقد است:
آنها دارند کانون تمرکز را از چیز دیگری به اینجا شیفت می دهند
حتما کاسه ای زیر نیم کاسه است
من
داستان قدیمی کلاغ و روباه را در ذهنم مرور می کنم...
زن همسایه لبخند رنگ پریده ای می زند و می گوید:
هیاهو به زودی تمام می شود
اما
رو سیاهی سرنوشت محتومی ست که برای کلاغها نوشته اند

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندها

۱ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۳ ثبت شده است

۰۷
ارديبهشت

فَنس ها تکه تکه روییدند

دور مغزم؛ که در قفس افتاد

سهم پرواز من به یغما رفت

مغزم انگار از نفس افتاد

 

باید از این حصار رد می شد

ذهنیت ها؛ که خط خطی بودند

باید از مغز من جدا می شد

شکّیاتم که پاپتی بودند

 

غلطک از روی مغز من رد شد

ذهن، تا رو  به سمت دیگر کرد

اشک از این همه فشار بیرون ریخت

ذهنم این بار، نم کشید از درد 

 

مغز من توی نم فرو می رفت؛

فَنس ها قطعه قطعه زنگ زدند

خسته بودم از این همه تردید

قطعه ها یک به یک پرنده شدند

 

فَنس های پرنده تا افق رفتند  

مغز من باز در حصار افتاد

گیج ابهام های تازه شدم

ذهنیاتم به احتضار افتاد

 

توی گودال های فلسفی ام

دست و پا می زنم دوباره از سر ِ درد

مغزم از اضطراب ملتهب است

باز باید بمیرم از سردرد!