واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

حجم انبوهی از کلاغها
روی پشت بامها نشسته اند
و هیاهوی پریشانشان
دیوار صوتی شهر را شکسته است
پدر بزرگ سالها پیش می گفت:
کلاغها شهروند خرابه ها هستند
و از جعبه شانس نظم نوین جهانی
تنها پروپاگاندا را برای خود برداشته اند:
غارغار متراکم، با فرکانس برون مرزی...
بچه های کوچه پشتی با هیجان کلاغها را به هم نشان می دهند و با همهمه می گویند:
این یک نافرمانی مدنی با طعم آشوب است
آنها دارند به چیزی اعتراض می کنند
مادرم می گوید:
من فکر می کنم هجوم این همه کلاغ به شهر معنادار است
شاید خانه خراب شده اند!
پدرم با اطمینان معتقد است:
آنها دارند کانون تمرکز را از چیز دیگری به اینجا شیفت می دهند
حتما کاسه ای زیر نیم کاسه است
من
داستان قدیمی کلاغ و روباه را در ذهنم مرور می کنم...
زن همسایه لبخند رنگ پریده ای می زند و می گوید:
هیاهو به زودی تمام می شود
اما
رو سیاهی سرنوشت محتومی ست که برای کلاغها نوشته اند

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندها

۱ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

۱۶
اسفند

دختر سوسول همسایه را

لوازم آرایشی بدلی کشت

پسر همسایه را

اعتیاد افراطی به مخلوط شیشه و الکل

 

مرد میانسال کوچه بالایی

روی ریلهای متروی ایستگاه آزادی جان داد

و زن فالگیر سر چار راه

زیر چرخ های اتوبوس درون شهری

و فال عمرش را 

گرفت

خیابانی که همدم روزهایش بود

 

معلم دلسوز دهکده را

آوار کلاس کاهگلی مدرسه کشت

کارگر فرتوت روستایی را

سقوط از طبقه یازدهم یک برج در بالاشهر 

و زنش را

سفره ی بی نان و ، تنهایی...

 

اینجا

صفحه ترحیم من است

مرا، امّا

دغدغه های بی وقفه 

خواهند کشت

یکی از همین روزهای دردآلود...