واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

نمی شود من هم
" او" باشم
برای " تو"
تا گاهگاهی
غزل هایت را
برایم ایمیل کنی؟
اینجا که من هستم
عاطفه دات کام
فیلتر است...

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندها
۲۷
مرداد

اینجا اول داستان من است:

صدایت را می شنوم

از پشت بلندترین روز تنهایی

دلباخته ات می شوم

 و می دوم

در کوچه های بی انتهای شهر

پا برهنه، سر برهنه، مجنون

یک شهر

پشت قدمهای خونی ام قهقهه می زند

می دوم

تو...نیامده می روی...

 

آه... روزگار درد

روزگار تلخ...

چگونه این راه را برگردم

بی بهانه ای که منتظرم باشد

بی تو؛ که منتظرت باشم

آی دردمند من

فریاد بزن...بگو کجا اتراق می کنی

نشانه ای بگذار

نگذار

دوباره برگردم

این راه سنگ بسته را

برگرد!

و آخر داستانم را بنویس...

۰۷
خرداد

 

در قرنطینه بودیم

که چهار فصل داستان "خواب های نا تمام" ات را

آرام آرام، مرور می کردم

و تو

قهرمان همه فصل ها بودی:

...

فصل اول؛ باران

 

شهر شلوغ بود

مادرها در هیاهوی غبارها گم شده بودند

هوای گرفته ای بود

خواهران کوچک تو

بغضها یشان را

زیر باران اردوگاه شستشو دادند

و آرام خوابیدند

...

فصل دوم؛ بغض

 

هوای گرفته ای بود

تو غمگین بودی

و بغض تو بزرگتر از وسعت باران بود؛

چشمهای بارانی ات

 بی خواب ماندند

...

فصل سوم؛ تیرباران

 

جوخه های مرگ ایستاده بودند

در مقابل نهال های سبز

و دست شاخه های زیتون

به دیوار حایل نرسید؛

همه  بهارهای عمرت

تیر باران شدند...

...

فصل چهارم؛ خواب

 

همه بهارهای عمر تو

تیرباران شده اند

ما هنوز در خوابیم؛

بهار فصل خواب آلوده ای است!

۱۴
ارديبهشت

از کوچه باغ های قمصر کاشان

که آن روز از ترس "او" می دویدمش

تا بن بست خلوت "تو"

که موضع قرارم با تو بود

یک بزرگراه طویل فاصله است

و من

همه راه را دویده ام

ببین نفس زدنم را...

 

حالا که اینجا هستم

نیمی ترس ام

از او که در پی من است

نیمی اشتیاق

که مست تو می شوم

از خانه تو بوی گلاب می آید...

۰۱
ارديبهشت

این بسته پستی را برایت می فرستم؛

 

یک قاب سبز از خزه های مخملی شمال

که بوی باران بدهد

یک آلبوم، انباشته از پوست شفاف جیرجیرکهای دوست داشتنی ام

که صدای جنگل را بشنوی

یک عکس سه در چهار از مهمان ناخوانده کوچکت

که برایت داستانش را بگوید

یک کاسه انار دان کرده ی ملس

که طعم بعد از ظهرهای پاییزی را به خاطر بیاوری

 

تو برایم چه می فرستی؟

 

من از تو تب 39 درجه می خواهم

اتاق تنهایی ام سرد است...

۳۱
فروردين

تو

پشت آن پنجره آهنی کوچک

روی آن ساختمان بلند سیمانی

خاطره می شوی

من

در این حیاط قدیمی بزرگ

با کاج های بلند

شعر می خوانم

از من چه می خواهی؟

جز آنکه هر روز

شمعدانی هایم را آب بدهم

و گلدان هایم را

سوار بر شاخه های کاج

به آن بالا بفرستم

تا به تو سلام کنند؟

از من چه می خواهی؟

من

عکس های یادگاری ات را

در دستمال سفیدی پیچیده ام

و کنار بوته های ریحان کاشته ام

تا تو را زودتر ببینم

از من چه می خواهی؟

۳۰
فروردين

محرمانه!

 

از: من که دل تنگ توام

به: تو که در قرنطینه ای

حالا که دیدار با تو ممنوع است

بگذار

دور از چشم دیگران

از کوچه ای که سالهاست قلبم را به تو وصل می کند

به دیدارت بیایم

و ویروس هایت را قرض بگیرم.

 

"مجموعه دار پنهان دردهای تو"