واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

اندوه، خوب کنج دلم لانه کرده است
دلتنگ رفتن ام
مشتاق پر زدن
اما نمی شود
گویا کسی بال و پرم را شکسته است
پاهام بسته است...

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندها
۲۲
اسفند

چه بهار افسرده ای!

لعنت به انتخابهای ما، لعنت به یک مشت رشوه خوار خائن که روی چنازه ی مردم پا گذاشتند تا روی این صندلیهای وجدان خور شیطانی بنشینند و شکم های سیری ناپذیرشان را با رشوه های متعفن شارژ کنند؛ خسرالدنیا والاخره

امیدوارم تا لحظه سقط شدنتان وجدانهای کفک زده تان بیدار نشوند و فرصت جبران نداشته باشید! نفرین ابدی بدرقه راهتان!

جهنم گوارای وجودتان!

۱۸
آبان

قصه از آب شروع شد:

آب نبود

آفتاب، بود

(یکی بود، یکی نبود)

تو بر زمین داغدار باریدی؛

اربعین بود

که اولین زائر جوانه زد: جابر...

۱۵
شهریور

آن روزها، وقتی هنوز وجدانمان کاملا یخ نبسته بود این جملات را برای روزگار خاکستری اطرافمان نوشته بودم، برای زخم سوخته ی میانمار؛ حالا که دیگر پا به عصر یخبندان گذاشته ایم...

...

می گویم:

حالا

اسم "میانمار" که می آید

نباید دلمان پازل هزار تکه ای شود؛

که نیمی از قطعه هایش گم شده باشند؟

و ابر بغضمان بترکد

وقتی خشکسالی، آدمیت را تَرَک تَرَک کرده است؟

و روحمان مچاله شود

وقتی تراکم اتمسفر اطرافمان

هزاران میلی بار جنایت ضد بشریست؟

و اشتهای سحر و افطارمان تا مرز رفتن به "اغما" کاسته شود

اما بابت ایستادن در صف های شلوغ مرغ

که خوردن و نخوردنش دردی از بی غیرتی مان دوا نمی کند

از خجالت "سرخ" شویم؟...؛

بوی "کباب" شدن آدمها ست که می آید...

 

من مانده ام

چرا حال ما هنوز خوب است؟!

و سرمان گرم  پرسه زدن در دهکده ایست

که در هیچ کدام از محله هایش

"جشن عاطفه ها" برپا نیست

چرا به فکرمان نمی رسد

[خنده] را در کامنتهایمان تحریم کنیم

و از درد این همه "بدافزار"

که به جان بشریت افتاده است

[ناخوش] بشویم

و بابت هر لطیفه که برای هم ایمیل می کنیم

یک آیکن، [خجالت] به اینباکس وجدانمان حواله کنیم؟

 

چرا هنوز هم

چراغ جی پلاس را با " شب به خیر بچه ها" خاموش می کنیم

و برای هم آرزوی  "خوابهای طلایی" می کنیم

وقتی غزه از ترس حمله های شبانه بیدار است

چرا هنوز هم

"لایک"هایمان را

خرج سوژه های بی درد می کنیم

و بی خیال "حلقه ها" ی گم شده عاطفه

شعرهای عاشقانه " شیر" می کنیم

 

من مانده ام

ما بچه های این وَرِ آب

چرا این همه سوسول مانده ایم،

وقتی از خرابه های حلب و حمص و...،

"حقوق بشر" شلیک می شود

و بچه های بی گناه

زیر پای ارتش "آزادی " مثله می شوند

 

راستی؛

نباید از "مرغ" بدمان بیاید

وقتی گرسنگان قدرت

آدمها را کباب می کنند

و مسئله که بودار می شود

پای بودا را وسط می کشند؟

...

حساب و کتاب که می کنم، می بینم

حالا دیگر باید از این همه غصه دق کرده باشیم

و در گواهی فوتمان نوشته باشند:

مرگ، به علت اُوِردُز  وجدان!

۱۶
مرداد

دعوت شده بودیم

به باغ سبز بزرگی که همین جا بود

همین نزدیکی

دعوت شده بودیم...

اما

شاتوت ها

در معامله با ما خون به پا کردند

گلابی ها پلاسیدند

سیب ها

هزار چرخ زدند

تا هرگز به دست ما نرسند...

...

حالا

مهمان انگورهای مسمومیم!



دقیانوس مرده بود

ما با خیال آسوده به خواب رفتیم

آنها دنیا را پشت رو کردند؛ (کوه ها؛ فرو رفته و دره ها؛ بر آمده!)

و پرچم های فتح را

وسط دره ها علم کردند!

بیدار شدیم!/؟

و از دور پیوسته ی تزویر سرگیجه گرفتیم...

خواب ناکافیست؛

مثل اصحاب کهف به مرگ محتاجیم!

۰۱
مرداد

گفتند

برای عدالت شعر بگو...

...

باید از خیابان الهام می گرفتم

شهر شلوغ بود

و من خیلی زود

کلمات سوسول لغتنامه را

لابه لای خطوط قرمز از ما بهتران

پشت شاخص های رنگارنگ فقر و فلاکت

زیر پای حقوق سرگردان شهروندی 

گم کردم؛

شواهد می گویند

باید برای عدالت مرثیه بگویم؛

شعر حرف زیادیست!