واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

آهای روزگار!
انگار فراموش کرده ای؛
قلبها هم پاییزی می شوند،
وقتی فصل عاطفه کوتاه می شود!

همین گونه بگذر، حرفی نیست؛
قلب من هم روزی جوانه خواهد زد،
از مشتی خاک!
بهار که بیاید...

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندها
۱۵
شهریور

آن روزها، وقتی هنوز وجدانمان کاملا یخ نبسته بود این جملات را برای روزگار خاکستری اطرافمان نوشته بودم، برای زخم سوخته ی میانمار؛ حالا که دیگر پا به عصر یخبندان گذاشته ایم...

...

می گویم:

حالا

اسم "میانمار" که می آید

نباید دلمان پازل هزار تکه ای شود؛

که نیمی از قطعه هایش گم شده باشند؟

و ابر بغضمان بترکد

وقتی خشکسالی، آدمیت را تَرَک تَرَک کرده است؟

و روحمان مچاله شود

وقتی تراکم اتمسفر اطرافمان

هزاران میلی بار جنایت ضد بشریست؟

و اشتهای سحر و افطارمان تا مرز رفتن به "اغما" کاسته شود

اما بابت ایستادن در صف های شلوغ مرغ

که خوردن و نخوردنش دردی از بی غیرتی مان دوا نمی کند

از خجالت "سرخ" شویم؟...؛

بوی "کباب" شدن آدمها ست که می آید...

 

من مانده ام

چرا حال ما هنوز خوب است؟!

و سرمان گرم  پرسه زدن در دهکده ایست

که در هیچ کدام از محله هایش

"جشن عاطفه ها" برپا نیست

چرا به فکرمان نمی رسد

[خنده] را در کامنتهایمان تحریم کنیم

و از درد این همه "بدافزار"

که به جان بشریت افتاده است

[ناخوش] بشویم

و بابت هر لطیفه که برای هم ایمیل می کنیم

یک آیکن، [خجالت] به اینباکس وجدانمان حواله کنیم؟

 

چرا هنوز هم

چراغ جی پلاس را با " شب به خیر بچه ها" خاموش می کنیم

و برای هم آرزوی  "خوابهای طلایی" می کنیم

وقتی غزه از ترس حمله های شبانه بیدار است

چرا هنوز هم

"لایک"هایمان را

خرج سوژه های بی درد می کنیم

و بی خیال "حلقه ها" ی گم شده عاطفه

شعرهای عاشقانه " شیر" می کنیم

 

من مانده ام

ما بچه های این وَرِ آب

چرا این همه سوسول مانده ایم،

وقتی از خرابه های حلب و حمص و...،

"حقوق بشر" شلیک می شود

و بچه های بی گناه

زیر پای ارتش "آزادی " مثله می شوند

 

راستی؛

نباید از "مرغ" بدمان بیاید

وقتی گرسنگان قدرت

آدمها را کباب می کنند

و مسئله که بودار می شود

پای بودا را وسط می کشند؟

...

حساب و کتاب که می کنم، می بینم

حالا دیگر باید از این همه غصه دق کرده باشیم

و در گواهی فوتمان نوشته باشند:

مرگ، به علت اُوِردُز  وجدان!

۱۶
مرداد

دعوت شده بودیم

به باغ سبز بزرگی که همین جا بود

همین نزدیکی

دعوت شده بودیم...

اما

شاتوت ها

در معامله با ما خون به پا کردند

گلابی ها پلاسیدند

سیب ها

هزار چرخ زدند

تا هرگز به دست ما نرسند...

...

حالا

مهمان انگورهای مسمومیم!



دقیانوس مرده بود

ما با خیال آسوده به خواب رفتیم

آنها دنیا را پشت رو کردند؛ (کوه ها؛ فرو رفته و دره ها؛ بر آمده!)

و پرچم های فتح را

وسط دره ها علم کردند!

بیدار شدیم!/؟

و از دور پیوسته ی تزویر سرگیجه گرفتیم...

خواب ناکافیست؛

مثل اصحاب کهف به مرگ محتاجیم!

۰۱
مرداد

گفتند

برای عدالت شعر بگو...

...

باید از خیابان الهام می گرفتم

شهر شلوغ بود

و من خیلی زود

کلمات سوسول لغتنامه را

لابه لای خطوط قرمز از ما بهتران

پشت شاخص های رنگارنگ فقر و فلاکت

زیر پای حقوق سرگردان شهروندی 

گم کردم؛

شواهد می گویند

باید برای عدالت مرثیه بگویم؛

شعر حرف زیادیست!


۰۴
تیر

خوابم نمی بُرد

مادر بزرگ گفت

گوسفندها را بشمار و بخواب

(مثل قصه های قدیمی)

یک.. دو.. سه...

خوابم نمی بَرَد

از صدای زوزه ی گرگها

مادر بزرگ نمی داند گوسفندها گرگ شده اند!

 

خوابشان برده است

همه ی گوسفندهای شهر ؛

_ چه شهروندان سر به زیری!_

- چه چوپان مهربانی!  -

(هنوز چند قرص خواب در مشت های چوپان است)

 

گوسفندها دو دسته اند:

_گرگها

_ به خواب رفته ها

 

چوپانها دو دسته اند:

_ گرگها

– قرص های خواب

 

آخرین پرده ی نمایش است:

(مرگ راوی

با بغض های انتحاری شدید

بین آغل به خواب رفته ها)

۲۶
فروردين

آغاز داستان است:

دیر رسیده ام

و هیچ جنبنده ای در اینجا نیست

گوشم را می چسبانم به ریل قطار

زندگی دارد می رود به ایستگاه بعد

ایستگاه بعد...


مترسک شده ام

میخکوب شده ام روی زمین

و می لرزم

پالس ها از زلزله می گویند؛

آوار درد و دغدغه از در و دیوار

تقاطع خطوط موازی

شکستن ریل

سقوط مترسک، درون گندمزار

گم شدن سوزنبان در ازدحام واگن ها

و گیجی قیدهای مکان لابلای رعشه های زمین؛

اینجا 

ایستگاه ماقبل بعدی است

و ایستگاه آخر است!


ایستگاه آخر است

ولی

پایان داستان باز است...