واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

حجم انبوهی از کلاغها
روی پشت بامها نشسته اند
و هیاهوی پریشانشان
دیوار صوتی شهر را شکسته است
پدر بزرگ سالها پیش می گفت:
کلاغها شهروند خرابه ها هستند
و از جعبه شانس نظم نوین جهانی
تنها پروپاگاندا را برای خود برداشته اند:
غارغار متراکم، با فرکانس برون مرزی...
بچه های کوچه پشتی با هیجان کلاغها را به هم نشان می دهند و با همهمه می گویند:
این یک نافرمانی مدنی با طعم آشوب است
آنها دارند به چیزی اعتراض می کنند
مادرم می گوید:
من فکر می کنم هجوم این همه کلاغ به شهر معنادار است
شاید خانه خراب شده اند!
پدرم با اطمینان معتقد است:
آنها دارند کانون تمرکز را از چیز دیگری به اینجا شیفت می دهند
حتما کاسه ای زیر نیم کاسه است
من
داستان قدیمی کلاغ و روباه را در ذهنم مرور می کنم...
زن همسایه لبخند رنگ پریده ای می زند و می گوید:
هیاهو به زودی تمام می شود
اما
رو سیاهی سرنوشت محتومی ست که برای کلاغها نوشته اند

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندها

۲ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۴
اسفند

هرگز خوش بین نبودم

و می دانستم

تمام بافته هایم را

گور خواهد بلعید؛

خانه ی خیالم را

روی دهانه ی یک سیاه چاله بنا کرده بودم!

و دیر باور کردم

که تمام این بیابان  

سرشار از حفره های تودرتوست

 

می آید و می رود

حسی مرموز

در دهلیزهای تاریک برزخی که در آنم

در بطن های سرد و بی تپش

وقتی از عاطفه ای در باد

حرف می زنم

از عاطقه ای بر باد!

۰۹
اسفند

قصه به سر رسید

کلاغ به خانه اش نرسید؛

(خانه اش را فروخته بود!)