واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

حجم انبوهی از کلاغها
روی پشت بامها نشسته اند
و هیاهوی پریشانشان
دیوار صوتی شهر را شکسته است
پدر بزرگ سالها پیش می گفت:
کلاغها شهروند خرابه ها هستند
و از جعبه شانس نظم نوین جهانی
تنها پروپاگاندا را برای خود برداشته اند:
غارغار متراکم، با فرکانس برون مرزی...
بچه های کوچه پشتی با هیجان کلاغها را به هم نشان می دهند و با همهمه می گویند:
این یک نافرمانی مدنی با طعم آشوب است
آنها دارند به چیزی اعتراض می کنند
مادرم می گوید:
من فکر می کنم هجوم این همه کلاغ به شهر معنادار است
شاید خانه خراب شده اند!
پدرم با اطمینان معتقد است:
آنها دارند کانون تمرکز را از چیز دیگری به اینجا شیفت می دهند
حتما کاسه ای زیر نیم کاسه است
من
داستان قدیمی کلاغ و روباه را در ذهنم مرور می کنم...
زن همسایه لبخند رنگ پریده ای می زند و می گوید:
هیاهو به زودی تمام می شود
اما
رو سیاهی سرنوشت محتومی ست که برای کلاغها نوشته اند

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندها

۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۱ ثبت شده است

۲۰
مرداد

آی آرامش!

طوفان زده ام،

بی پناه مانده ام؛

برای یک دل گرفته جا داری؟... قبلا جا رزرو نکرده ام!

همین جا... کنار در... روی این چارچوب بنشینم؟

...

ناخوشم ، رنجورم؛... اینجا ؟! ... کنار در بنشینم؟!

خسته ام؛... تکیه گاه میخواهم؛ کمی پیش تر، آنجا که روبروی توست، بنشینم؟

قلبم شکسته؛ غمگینم... پیش تر بیایم؟ پیش تر؟... پیش تر؟... همین جا... در آغوش تو بنشینم؟

بیایم؟...بنشینم؟... حرف بزنم؟.... بخواهم؟... گریه کنم؟

می آیی؟... می شنوی؟... می بخشی؟... تسکین می دهی؟

دلخوش به لبخند بخشایشت هستم... به ضیافت لبخندت می بری ام؟

۱۰
مرداد

خدا را « شاهد بیاورم »

که من

« یک بز بز قندی نگران » هستم

مثل خیلی ها

و اینجا « دردو دل » می کنم

چون حس می کنم

این « قلمکده » «خصوصی نیست »

 

« یادداشتهای شبانه » ام را

برای شما می نویسم

چون حس می کنم

اینجا «آرمانشهر» من است

 

اما این بار

« دلم گرفت ای همنفس »

گاهی فکر می کنم

هیچ وقت

هیچ جا

« جایی برای بودن » نیست

 

بعد از این

« تا آخر »

« زیر چشمی »

به « آرمان » هایم نگاه می کنم

 

آه از این «آهستان »

۰۳
مرداد

فرمود:

"الهم اغن کل فقیر...

فقط برای خواندن نیست

باید برای پاک کردن غبار فقر قدم برداری..."

 

میگویم:

حالا

اسم "میانمار" که می آید

نباید دلمان پازل هزار تکه ای شود؛

که نیمی از قطعه هایش گم شده باشند؟

و ابر بغضمان بترکد

وقتی خشکسالی، آدمیت را تَرَک تَرَک کرده است؟

و روحمان مچاله شود

وقتی تراکم اتمسفر اطرافمان

هزاران میلی بار جنایت ضد بشریست؟

و اشتهای سحر و افطارمان تا مرز رفتن به "اغما" کم شود

اما بابت ایستادن در صف های شلوغ مرغ

که خوردن و نخوردنش دردی از بی غیرتی مان دوا نمیکند

از خجالت "سرخ" شویم؟...؛

بوی "کباب" شدن آدمها ست که می آید...

 

من مانده ام

چرا حال ما هنوز خوب است؟!

و سرمان گرم  پرسه زدن در دهکده ایست

که در هیچ کدام از محله هایش

"جشن عاطفه ها" برپا نیست

 

چرا به فکرمان نمیرسد

[خنده] را در کامنتهایمان تحریم کنیم

و از درد این همه "بدافزار"

که به جان  بشریت افتاده است

[ناخوش] بشویم

و بابت هر لطیفه که برای هم ایمیل می کنیم

یک آیکن، [خجالت] به اینباکس وجدانمان حواله کنیم؟

 

چرا هنوز هم

چراغ جی پلاس را با " شب به خیر بچه ها" خاموش می کنیم

و برای هم آرزوی  "خوابهای طلایی" می کنیم

وقتی غزه از ترس حمله های شبانه بیدار است

 

چرا هنوز هم

"لایک"هایمان را

خرج سوژه های بی درد می کنیم

و بی خیال "حلقه ها" ی گم شده عاطفه

شعرهای عاشقانه " شیر" می کنیم

 

 

من مانده ام

ما بچه های اینور آب

چرا این همه سوسول مانده ایم،

وقتی از خرابه های حلب و حمص و...،

"حقوق بشر!" شلیک می شود

و بچه های بی گناه

زیر پای ارتش "آزادی بخش" مثله می شوند

 

راستی؛

نباید از "مرغ" بدمان بیاید

وقتی گرسنگان قدرت

آدمها را کباب می کنند

و مسئله که بودار میشود

پای بودا را وسط می کشند؟

...

حساب و کتاب که می کنم، می بینم

حالا دیگر باید از این همه غصه دق کرده باشیم

و در گواهی فوتمان نوشته باشند:

مرگ، به علت اُوِردُز  وجدان!