واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

حجم انبوهی از کلاغها
روی پشت بامها نشسته اند
و هیاهوی پریشانشان
دیوار صوتی شهر را شکسته است
پدر بزرگ سالها پیش می گفت:
کلاغها شهروند خرابه ها هستند
و از جعبه شانس نظم نوین جهانی
تنها پروپاگاندا را برای خود برداشته اند:
غارغار متراکم، با فرکانس برون مرزی...
بچه های کوچه پشتی با هیجان کلاغها را به هم نشان می دهند و با همهمه می گویند:
این یک نافرمانی مدنی با طعم آشوب است
آنها دارند به چیزی اعتراض می کنند
مادرم می گوید:
من فکر می کنم هجوم این همه کلاغ به شهر معنادار است
شاید خانه خراب شده اند!
پدرم با اطمینان معتقد است:
آنها دارند کانون تمرکز را از چیز دیگری به اینجا شیفت می دهند
حتما کاسه ای زیر نیم کاسه است
من
داستان قدیمی کلاغ و روباه را در ذهنم مرور می کنم...
زن همسایه لبخند رنگ پریده ای می زند و می گوید:
هیاهو به زودی تمام می شود
اما
رو سیاهی سرنوشت محتومی ست که برای کلاغها نوشته اند

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندها

۲ مطلب در اسفند ۱۳۹۲ ثبت شده است

۲۷
اسفند

غم،

توی قلب من نشسته بود

درد داشتم

غصه داشتم

غصه ها، 

کَم کَمَک غنی شدند

ناتوان شدم

اشک ریختم

بمب غصه، هسته هسته رشد کرد

هسته ها، 

ناگهان شکافتند

دود قارچی

رفت تا به اوج آسمان؛

(دردهای کهنه، چرنوبیل تازه ای رقم زدند)

موج انفجار

لامپهای روشن اتاق را شکست

نور، ریخت توی دستهام

دستهای من پر از شکوفه شد

(حس رجعت دوباره بهار

توی ذهن خسته ام شکفت)

من شکوفه های داغ را

زود، روی آب توی حوض ریختم

(دستهام

از حرارت شکوفه های نور

ذره ذره سوخت)

غنچه ها درون آب وا شدند

ماهیان قرمز درون حوض آب

شاخه های خیس خورده را

با دهانشان کنار هم نگاه داشتند

شاخه های نور

دسته دسته شد

آب

شاخه های بسته را

توی دستهای من گذاشت

روی دسته ها نوشته بود:

"پیشکش به باغبان نا امید؛

می شود که روحهای خسته را 

باز هم فراوری نمود

می توان دوباره هسته امید را

در درون سانتری فیوژهای نسل نو 

غنی نمود

فصلها همیشه روی ساعت رکود، ماندگار نیستند

تا بهار هست و عید هست

می توان به رشد هسته ها امید بست..."

۱۵
اسفند

من از همین حوالی ... (فیشش...) ...  برایتان ... (فیششش...) ...گزارش می کنم :

از وسط میدان انقلاب ... (فیشش.. فیششش) ؛

[ یک در میان پالس مزاحم / صدای من]

امروز برای چندمین بار در طی 6 ماه طی شده

تن اسحق نیوتون در عمق گور لرزید

وقتی که باز هم

ترازوی دیپلماسی روی میز مذاکرات نوسان کرد

اما کفه ها هیچ جوری هم تراز نشدند

و او فهمید

قانون سوم، یک اشتباه فاحش بود

که سه – چهار قرن

وجدان سیاستمداران را به بازی گرفته بود

 

 

فیششش ...

الو... صدای مرا دارید؟!

اینجا کتابخانه ی "پاستور "...

کتابهای فیزیک سیاسی نوشته اند

هر عملی عکس العملی دارد که اندازه و جهتش را کدخدا تعیین می کند

پس 

اورانیوم فقیر می شود

سانتریفیوژها می ایستند،

خون بچه ها اکسید می شود

و عکس العمل این است:

مارش فتح را بلند بنوازید

و لبخند بزنید ؛

" قدرتهای بزرگ تسلیم شدند "

 

 

فیششش...

اینجا " میدان کتابی "... (فیشش ...)

همه چیز کاملا شفاف و "روشن" است؛

گالیله های وطنی 

با چشمهای خودشان دیده اند

که کلید، در قفل خانه کدخدا می چرخد

اما شاهدان عینی می گویند

آنها همچنان تکفیر می شوند

 

فیشش... فیششش... الو ... الو

" پیام را دریافت کرده اید؟ "