واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

حجم انبوهی از کلاغها
روی پشت بامها نشسته اند
و هیاهوی پریشانشان
دیوار صوتی شهر را شکسته است
پدر بزرگ سالها پیش می گفت:
کلاغها شهروند خرابه ها هستند
و از جعبه شانس نظم نوین جهانی
تنها پروپاگاندا را برای خود برداشته اند:
غارغار متراکم، با فرکانس برون مرزی...
بچه های کوچه پشتی با هیجان کلاغها را به هم نشان می دهند و با همهمه می گویند:
این یک نافرمانی مدنی با طعم آشوب است
آنها دارند به چیزی اعتراض می کنند
مادرم می گوید:
من فکر می کنم هجوم این همه کلاغ به شهر معنادار است
شاید خانه خراب شده اند!
پدرم با اطمینان معتقد است:
آنها دارند کانون تمرکز را از چیز دیگری به اینجا شیفت می دهند
حتما کاسه ای زیر نیم کاسه است
من
داستان قدیمی کلاغ و روباه را در ذهنم مرور می کنم...
زن همسایه لبخند رنگ پریده ای می زند و می گوید:
هیاهو به زودی تمام می شود
اما
رو سیاهی سرنوشت محتومی ست که برای کلاغها نوشته اند

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندها

۱ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

۰۸
شهریور

بلوغ

مهرگیاه نارسی ست

در اینجا

-که سیاست روی دور تند می چرخد

و سالهاست مَحمل آدمکهایی ست

که به یمن چرخیدن در فضا

هنوز کودک مانده اند - ؛

من می دانستم "نسبیت انشتین" فرضیه ی درستی ست،

اما نمی دانستم

برای اثباتش نباید زیاد تقلا کنم

کافی ست یک روز

چشمهایم را ببندم

و بی آنکه از گشتن حول یک محور گیج واهمه ای داشته باشم

سوار چرخ فلک بزرگ شهر شوم

و هر بار که اوج می گیرم

روی آدمهای کوچک آن پایین

آب دهان بیندازم!