واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

حجم انبوهی از کلاغها
روی پشت بامها نشسته اند
و هیاهوی پریشانشان
دیوار صوتی شهر را شکسته است
پدر بزرگ سالها پیش می گفت:
کلاغها شهروند خرابه ها هستند
و از جعبه شانس نظم نوین جهانی
تنها پروپاگاندا را برای خود برداشته اند:
غارغار متراکم، با فرکانس برون مرزی...
بچه های کوچه پشتی با هیجان کلاغها را به هم نشان می دهند و با همهمه می گویند:
این یک نافرمانی مدنی با طعم آشوب است
آنها دارند به چیزی اعتراض می کنند
مادرم می گوید:
من فکر می کنم هجوم این همه کلاغ به شهر معنادار است
شاید خانه خراب شده اند!
پدرم با اطمینان معتقد است:
آنها دارند کانون تمرکز را از چیز دیگری به اینجا شیفت می دهند
حتما کاسه ای زیر نیم کاسه است
من
داستان قدیمی کلاغ و روباه را در ذهنم مرور می کنم...
زن همسایه لبخند رنگ پریده ای می زند و می گوید:
هیاهو به زودی تمام می شود
اما
رو سیاهی سرنوشت محتومی ست که برای کلاغها نوشته اند

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندها

۲ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۶
دی


شاه رفته است

شاه بود و رفته است

بعد از آن

هرچه شاه هست و بود و می شود

می رود

از دل وطن...

۰۸
دی

برف سنگینی نشسته بود

روی شاخه ی افسرده ی فصل ها

که رویش را

از یاد برده بودند

روی دست خالی مترسک ها

که سرد و سترون بود

روی بال بی جان گنجشک ها

که پرواز

از قاموس خاطرشان پریده بود

اما...

 آن شب

آن شب که ماه

از قلب زخمی پنجره عبور کرد

و در نهر جاری چشمها افتاد

ژن های خفته انقلاب کردند؛

پدرم، از ریشه، گیاه شد

و رویید

و رسم فصل ها را دگرگون کرد

و زمستان،

بهار غیر منتظره ای شد

که تاریخ را دگرگون کرد؛

بهارِ/ بهمنِ/57


30 سال بعد

من وارث بی بدیل ژن ها بودم

و در خیابان بود که جوانه زدم؛

و زمستان

بهار غیر منتظره ای شد

که تاریخ را دگرگون کرد؛

بهارِ/دی ماهِ/ 88


ما نسل های معجزه گریم

که شاهکارمان تغییر فصل هاست

حالا

ژن هایم را 

زیر پای خورشید انداخته ام؛

باید

زمستان های پیش رو را

بهار کنند!