واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

آهای روزگار!
انگار فراموش کرده ای؛
قلبها هم پاییزی می شوند،
وقتی فصل عاطفه کوتاه می شود!

همین گونه بگذر، حرفی نیست؛
قلب من هم روزی جوانه خواهد زد،
از مشتی خاک!
بهار که بیاید...

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندها

این محرم سخت...

پنجشنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۰، ۰۸:۳۱ ب.ظ

آه... امسال حال من چه بد است

گریه هایم چه بی اثر شده اند

سینه ام از فراق خشکیده

چشمهایم اگر چه تر شده اند

 

دوستانم برای یکدیگر

روضه ی خون و  آب می خوانند

مانده ام من غریبه، نامحرم !

عطشم را سراب می دانند...

 

ای خدا از دلم خبر داری

از تبی که به جانم افتاده

درد موهوم ماندگاری که

در دل استخوانم افتاده

 

در زمین نجف اگر چه زاده شدم

با تب تَف هوایی ام کردی

گرچه من نینوا را نمی فهمم

سالها پیش کربلایی ام کردی...

 

در دلِ زارِ من ولی این بار

قصه ی کربلا دگرگون شد

اشکها هم دگر افاقه نکرد؛

چشمهایم که کاسه ی خون شد

 

حالم امسال، حال خوبی نیست

روزها بیقرار... شب، دلگیر

این محرم چه سخت می گذرد

با همین حال بد خدا مرا بپذیر!

  • باران

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی