واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

اندوه، خوب کنج دلم لانه کرده است
دلتنگ رفتن ام
مشتاق پر زدن
اما نمی شود
گویا کسی بال و پرم را شکسته است
پاهام بسته است...

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندها

بایکوت

پنجشنبه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۱، ۰۷:۳۱ ب.ظ

اولین بار که به جنوب رفتم، در بازدید از هر منطقه عملیاتی، ترس جا ماندن از گروه و گم شدن لابلای گروه های دیگر، یا پیدا نکردن مقصد نهایی همیشه همراهم بود. در فکه، جایی در اواسط مسیر که معبر باریک میشد و کاروانهای مختلف هنگام عبور ازآنجا قاطی هم میشدند، این ترس را بیشتر حس میکردم... خب هویت من به جمعی که همراهشان بودم وابسته بود بنابراین طبیعی است که از تنهایی، جداماندن و بلاتکلیفی می ترسیدم...

***

هیچ وقت عقیده نداشتم و ندارم که در جبهه افسران جنگ نرم، در سِمَتی که حضرت آقا برای جوانان خدمتگزار ترسیم فرموده اند عضویتی دارم، یا صاحب نقشی در این خط نبرد با حرکت خزنده چند بعدی دشمن هستم؛ از ناتوانیهای خودم کاملا با خبرم، ظرفیت خودم را میشناسم، و از میزان انباشته های فکری ام آگاهی دارم؛ صحیحترش این است که اصولا اندوخته ای از پشتوانه معرفتی که برای این کار لازم است ندارم. حالا هم خواندن این متن که تلنگری بود به خواب آلودگی و غفلت عمیقی که درگیر شدن با روزمره گیهای بیهوده و چندش آور برایم درست کرده است، قضاوتم را در باره خودم به اینجا رسانده که "حالم از خودم به هم میخورد"؛ این جمله بیانگر احساس واقعی من است؛، چیزی نیست که بخواهم با توسل به آن، پز تواضع و شکسته نفسی بدهم و آدم خوبی جلوه کنم.

اما... با همه این تفاسیر، گمان میکنم خط مقدم این جبهه وسیع، گاهی به سیاهی لشکر هم احتیاج دارد تا در موقع لزوم، دل دشمن را خالی کند، یا گاهی به گرده ای نیاز دارد تا پرچم فتح را رویش علم کنند، یا ...

بگذارید من طفیلی این سیاهی لشکر باشم! معبر را که تنگ می کنید، من گروه را گم میکنم، رد پاها را تشخیص نمیدهم؛ دور که میشوید و در گرد و غبار پشت سرتان که جایم میگذارید، پرچم را نمی بینم، مقصد را گم میکنم، و در سنگری که نه عقبه ای دارد که حمایتش کنند، و نه در نقشه منطقه عملیاتی اثری از آن هست که تدارکاتی دریافت کند، تنها می مانم؛ دریک برهوت بی نشان، پشت سیمهای خارداری که در گرد و خاک تشکیکها و تردیدها نمی بینمشان، بین مینهای دست نخورده ای که شاید اشتباها پایم را رویشان بگذارم و پیش از آنکه حرکت مثبتی انجام بدهم و افتخاری بیافرینم محو و نابودم کنند...

شاید برخی رفتارهای این سرباز زیر صفر را با سختگیری و جدیت یک فرمانده منضبط ارتش تفسیر کرده باشید و فرجه ای برای توجیه و فرصتی برای توضیح به او نداده باشید؛ دلم میخواست به من بسیجی تر نگاه کنید...

  • باران

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی