واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

حجم انبوهی از کلاغها
روی پشت بامها نشسته اند
و هیاهوی پریشانشان
دیوار صوتی شهر را شکسته است
پدر بزرگ سالها پیش می گفت:
کلاغها شهروند خرابه ها هستند
و از جعبه شانس نظم نوین جهانی
تنها پروپاگاندا را برای خود برداشته اند:
غارغار متراکم، با فرکانس برون مرزی...
بچه های کوچه پشتی با هیجان کلاغها را به هم نشان می دهند و با همهمه می گویند:
این یک نافرمانی مدنی با طعم آشوب است
آنها دارند به چیزی اعتراض می کنند
مادرم می گوید:
من فکر می کنم هجوم این همه کلاغ به شهر معنادار است
شاید خانه خراب شده اند!
پدرم با اطمینان معتقد است:
آنها دارند کانون تمرکز را از چیز دیگری به اینجا شیفت می دهند
حتما کاسه ای زیر نیم کاسه است
من
داستان قدیمی کلاغ و روباه را در ذهنم مرور می کنم...
زن همسایه لبخند رنگ پریده ای می زند و می گوید:
هیاهو به زودی تمام می شود
اما
رو سیاهی سرنوشت محتومی ست که برای کلاغها نوشته اند

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندها

بایکوت

پنجشنبه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۱، ۰۷:۳۱ ب.ظ

اولین بار که به جنوب رفتم، در بازدید از هر منطقه عملیاتی، ترس جا ماندن از گروه و گم شدن لابلای گروه های دیگر، یا پیدا نکردن مقصد نهایی همیشه همراهم بود. در فکه، جایی در اواسط مسیر که معبر باریک میشد و کاروانهای مختلف هنگام عبور ازآنجا قاطی هم میشدند، این ترس را بیشتر حس میکردم... خب هویت من به جمعی که همراهشان بودم وابسته بود بنابراین طبیعی است که از تنهایی، جداماندن و بلاتکلیفی می ترسیدم...

***

هیچ وقت عقیده نداشتم و ندارم که در جبهه افسران جنگ نرم، در سِمَتی که حضرت آقا برای جوانان خدمتگزار ترسیم فرموده اند عضویتی دارم، یا صاحب نقشی در این خط نبرد با حرکت خزنده چند بعدی دشمن هستم؛ از ناتوانیهای خودم کاملا با خبرم، ظرفیت خودم را میشناسم، و از میزان انباشته های فکری ام آگاهی دارم؛ صحیحترش این است که اصولا اندوخته ای از پشتوانه معرفتی که برای این کار لازم است ندارم. حالا هم خواندن این متن که تلنگری بود به خواب آلودگی و غفلت عمیقی که درگیر شدن با روزمره گیهای بیهوده و چندش آور برایم درست کرده است، قضاوتم را در باره خودم به اینجا رسانده که "حالم از خودم به هم میخورد"؛ این جمله بیانگر احساس واقعی من است؛، چیزی نیست که بخواهم با توسل به آن، پز تواضع و شکسته نفسی بدهم و آدم خوبی جلوه کنم.

اما... با همه این تفاسیر، گمان میکنم خط مقدم این جبهه وسیع، گاهی به سیاهی لشکر هم احتیاج دارد تا در موقع لزوم، دل دشمن را خالی کند، یا گاهی به گرده ای نیاز دارد تا پرچم فتح را رویش علم کنند، یا ...

بگذارید من طفیلی این سیاهی لشکر باشم! معبر را که تنگ می کنید، من گروه را گم میکنم، رد پاها را تشخیص نمیدهم؛ دور که میشوید و در گرد و غبار پشت سرتان که جایم میگذارید، پرچم را نمی بینم، مقصد را گم میکنم، و در سنگری که نه عقبه ای دارد که حمایتش کنند، و نه در نقشه منطقه عملیاتی اثری از آن هست که تدارکاتی دریافت کند، تنها می مانم؛ دریک برهوت بی نشان، پشت سیمهای خارداری که در گرد و خاک تشکیکها و تردیدها نمی بینمشان، بین مینهای دست نخورده ای که شاید اشتباها پایم را رویشان بگذارم و پیش از آنکه حرکت مثبتی انجام بدهم و افتخاری بیافرینم محو و نابودم کنند...

شاید برخی رفتارهای این سرباز زیر صفر را با سختگیری و جدیت یک فرمانده منضبط ارتش تفسیر کرده باشید و فرجه ای برای توجیه و فرصتی برای توضیح به او نداده باشید؛ دلم میخواست به من بسیجی تر نگاه کنید...

  • باران

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی