واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

آهای روزگار!
انگار فراموش کرده ای؛
قلبها هم پاییزی می شوند،
وقتی فصل عاطفه کوتاه می شود!

همین گونه بگذر، حرفی نیست؛
قلب من هم روزی جوانه خواهد زد،
از مشتی خاک!
بهار که بیاید...

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندها

نَفَس!

جمعه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۱، ۰۷:۳۱ ب.ظ

گم شده ام،

در کوچه های بی نشان این "دهکده"

که هر کدام به چند پس کوچه می رسند...

اینجا که من ایستاده ام

درست روبروی من

 دارالمجانینی ست،

که آدمهایش به "هیچ" آویزانند

و در گوشه گوشه اش مغزهایی که " پلاسیده اند"

و در هر اتاقش

که چاردیوار شیشه ایست

کسی به قطره ای از اسکیزوفرنیا معتاد است؛

یکی به روی عشقی که "در دسترس نیست" می خندد

یکی برای کسی که نمرده می گرید

یکی به مِهری که نیست وابسته است...

یکی

روی ذهنش که از اینجا کاملا پیداست

فحشهای رکیک می پاشد

و به روح "مارشال مک لوهان" تقدیم میکند...

 

من به دنبال  " نفس" میگردم،

و چند عضو پیوندی

که در مزرعه بزرگ شده باشند؛

اندیشه...قلب...احساس...

و یک روح دهاتی

که مال این دهکده نباشد

کسی نشانی اش را نمیداند؟

  • باران

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی