واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

آهای روزگار!
انگار فراموش کرده ای؛
قلبها هم پاییزی می شوند،
وقتی فصل عاطفه کوتاه می شود!

همین گونه بگذر، حرفی نیست؛
قلب من هم روزی جوانه خواهد زد،
از مشتی خاک!
بهار که بیاید...

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندها

گلایه

جمعه, ۲۸ مهر ۱۳۹۱، ۰۸:۳۱ ب.ظ

کم کم دارم

صدای زنگ پیامک موبایلم را فراموش می کنم

با خودم فکر می کنم:

"چرا بعضیها اقبالی به این مسئله نشان نمی دهند؟

چرا پیامک نمی دهند؟

پس این تکنولوژی لعنتی به چه درد می خورد؟"

و خودم جوابم را پیدا می کنم:

"شاید بعضی از دوستان شماره ام را گم کرده اند!!"

 

***

گوشی را شارژ می کنم و می گذارم بالای سرم

نیم ساعتی می گذرد

اما

هیچ خبری نیست

کلافه ام

سری به حیاط میزنم تا اکسیژن تازه ای تنفس کنم

دستی به سر و روی درخت انجیر باغچه می کشم

بوته کرچک را ورانداز می کنم

و نگاهم

روی گنجشکهایی که ردیف روی سیمهای برق نشسته اند

گره میخورد ؛

خیالم پر می کشد به دوران بچگی

به پنج سالگی ام

به کوچه پس کوچه های قدیمی محله "میدان میر"

و خانه با صفای " آقای هوشمند"

که میزبان گریه ها و خنده های کودکی ام بود

و "رضا " پسر همسایه

که هر روز ساعت شش صبح در میزد

و با لحن بچگانه اش می گفت:

طالـِلـِه نمی یای باذی؟

 

چرخی می زنم توی شش سالگی

همان روز که استکان از دستم افتاد و شکست

و مامان زیر چشمی نگاهم کرد و گفت:

الهی بمیری مادر!

و من با گویش کودکانه ام که با گریه قاطی شده بود نالیدم:

« وقتی بمیرم همه تون میایین سر قبرم گریه می کنین»

 

***

صدای زنگ پیامک موبایلم را می شنوم

خیز بر می دارم سمت اتاق

ذوق زدگی بچه گانه ام کار دستم می دهد ؛

از پله پرت می شوم... ؛

 

پیشانیم ورم کرده ،

مچ پای راستم پیچ خورده ،

دست چپم گویا شکسته... خیلی درد می کند ،

آخ دنده هایم!

دماغم چقدر می سوزد...

 

دو سه قطره خون می چکد روی آستینم...

 

***

همه انرژی ام را جمع می کنم توی پاهایم

لنگ می زنم

خودم را می رسانم به گوشی... ؛

سرم گیج می رود!

یکه می خورم!

چشمهایم سیاهی می رود ؛

 

"مشترک گرامی! برای دریافت آهنگ..."

 

باز هم پیامک از ایرانسل  ِ لعنتی است!

وَه که چه اقبالی دارم من!...

 

پ.ن...........................................

 

1- حس و حال نوشتن ندارم؛ با ته مانده انرژی ام این متن کهنه را از آرشیو خاک خورده بیرون کشیده ام و به این مخروبه خاموش سپرده ام؛ شاید صدای باران دوباره پشت پنجره های دلتنگ این کلبه بپیچد...

2- این پریشان نوشته صرفا جهت خالی نبودن عریضه، عرضه شده است و کاربرد دیگری ندارد ، لطفا جدی نگیرید!

  • باران

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی