واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

آهای روزگار!
انگار فراموش کرده ای؛
قلبها هم پاییزی می شوند،
وقتی فصل عاطفه کوتاه می شود!

همین گونه بگذر، حرفی نیست؛
قلب من هم روزی جوانه خواهد زد،
از مشتی خاک!
بهار که بیاید...

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندها

طعم تلخ روز پزشک!

پنجشنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۲، ۰۷:۳۱ ب.ظ

گمان نمی کنم من بعد روز پزشک را از خاطر ببرم. روزی که پیش از این، از حضورش در لابلای مناسبتهای تقویم بی خبر بودم؛ اول شهریور سال قبل برادرم را در روزی که متعلق به خودش بود از دست دادیم.

باید اعتراف کنم از آن روز روحیه ام دگرگون شده و بک گراندی از افسردگی، تاسف، و حسرت همیشه با من است.زندگی سختی را گذراند؛ هم دوران تحصیلش، هم ازدواجش و شاید همه زندگی اش با فراز و نشیب زیادی همراه بود. 

وقتی به تنهایی اش در همه این دوره های سخت فکر میکنم و به غمی که در دل داشت و به زبان نمی آورد، لذتهای زندگی برایم نامفهوم می شوند.

زندگی اش خیلی زود تمام شد اما اندوهی که بر دلمان نشست طولانیست.

پ.ن.......................................

فاتحه ای بخوانید و برایش آمرزش بخواهید.

  • باران

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی