واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

آهای روزگار!
انگار فراموش کرده ای؛
قلبها هم پاییزی می شوند،
وقتی فصل عاطفه کوتاه می شود!

همین گونه بگذر، حرفی نیست؛
قلب من هم روزی جوانه خواهد زد،
از مشتی خاک!
بهار که بیاید...

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندها

بعد از توحید!

يكشنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۰۱ ب.ظ

مترو شلوغ تر از همیشه بود

اکسیژنِ زیر خط فقر

و تراکم دست فروشهایی که بسته های بزرگ اجناسشان را

لابلای جمعیت فشرده جابجا می کردند

همه را کلافه کرده بود

طبق معمول جایی برای نشستن نبود

و من به میله ی کنار در چسبیدم

و روی پاهای خودم ایستادم

 

صفحه اگهی های روزنامه

توی دستهای زن جوانی که کنارم ایستاده بود

بالا و پایین می پرید

چشمهایم را

دزدانه روی خطوط لرزان اولین آگهی زوم کردم:

"قابل توجه کاسبان محترم

توزیع سیب زمینی ارزان و فراوان

با سوبسید دولتی

نشانی: تهران، میدان بهارستان..."

 

قطار در اولین ایستگاه توقف کرد؛ 

میدان انقلاب

پشت سر جمعیتی که به داخل هجوم می آوردند

تبلیغات فیلم جدیدی روی دیوار توی چشم می زد:

"تازه ترین اکران سینما عصر جدید:

اکبر، حسن، جواد، کاترین، کری و دیگران..."

همه بازیگرانش برایم آشنا بودند و نقش هایشان را می شناختم...

 

قطار از ایستگاه کنده شد

چند زن میانسال که روی صندلیهای روبرویم نشسته بودند

بلند بلند متن پیامک تازه ای را می خواندند:

"تئاتر خیابانی خر برفت و خر برفت، امشب ساعت 7، سعادت آباد، باغستان یکم..."

و بلند بلند می خندیدند

مسافران هاج و واج نگاهشان می کردند

و هر کس زیر لب چیزی می گفت...

 

قطار به ایستگاه دوم  رسید

سیستم صوتی با صدای آرامی اعلام کرد:

"میدان توحید، 

ایستگاه بعد، آزادی"

 

همراه جمعیتی که به سمت قطار سرازیر می شدند

دو دختر جوان دست فروش وارد واگن بانوان شدند

اولی، از راه نرسیده اجناسش را به رخ مسافران کشید:

"خانمها! لوازم آرایشی برندهای عالی و معروف

مداد لب، مداد چشم،

ریمل آلمانی ضد آب،

رژ لب های فرانسوی ؛ 24 ساعته، 24 رنگ ..."

و بعد دو سه رنگش را جلوی چشمهای کنجکاو، روی دستش تست کرد...

آن یکی، 

ساک سنگین کفشهایش را وسط جمعیت کف زمین انداخت

و دو جفت کفش صورتی و سفید بیرون کشید 

و صدایش، بلند و پر حرارت در واگن پیچید:

"خانمها! کفش های اسنیکرز

آمریکایی اصل

آکِ آک

حرف نداره، مرگ نداره

از همیناس که خودمم پوشیدم"

نگاه همه بی اختیار روی کفشهایش دوخته شد...

 

قطار ناگهان ترمز کرد

دخترک پرت شد روی ساک کفشها، و لحظه ای بی حرکت ماند

اما زود خودش را جمع و جور کرد و بلند شد

نفس راحتی کشیدم

و توی دلم خدا را شکر کردم که جای او نیستم

 

راه کشدار آزادی بالاخره تمام شد

به آخر خط رسیدیم

پله های تمام نشدنی ایستگاه  را با خستگی بالا رفتم

و روشناییهای شهر

مقابل چشم هایم نمایان شدند

زن تکیده ای که کنار خروجی ایستگاه ایستاده بود، با اضطراب پرسید:

"مادر رو اون تابلو چی نوشته؟ "

چشمم را به سمت تابلوی کافی شاپ آن طرف خیابان چرخاندم و گفتم:

"مادر جون!

نوشته، به زودی در این مکان شعبه ایرانی مک دونالد راه اندازی می شود"

زن، سری تکان داد، تشکری کرد و با عجله دور شد؛

یعنی نشانی را درست نیامده!

دوباره به تابلو نگاه کردم؛

دود غلیظ سیگار، فضای کافه را پوشانده بود

بوی تند مکبث به مشام می رسید

دلم آشوب شد...

  • باران

نظرات  (۵)

جالب بود ...
پاسخ:
لطف دارین
  • ماسال نیوز
  • موفق باشید
    پاسخ:
    ممنون، شما هم
  • محمد مهدی تهرانی
  • سلام

    برا توافق به شدت نیاز به تولید ادبیات مردمی و محتوای مردمی داریم. الان همش داره جزوات نخبگانی نوشته می شه.  باید بتونیم با استدلال های ساده و در عرض چند دقیقه مردم رو  ولو انقلابی هم نباشن مجاب کنیم که  مجلس نباید با توافق موافقت کنه. ازت دعوت می کنم با نگاه تولید محتوای مردمی بنویسی یا محتوا تولید کنی

    فقط اگه نوشتی، خبر بده که لینک مطلبت رو بزارم

  • اسدالله علی محمدی
  • جالبه
    پاسخ:
    لطف دارین
    این حس دلهره لزج خزنده
    که
    براحتی با زمان قد میکشه
    رو کاملا درک میکنم...

    باشد که همه چیز بزودی ختم به ظهورش شود...
    پاسخ:

    "باشد که همه چیز بزودی ختم به ظهورش شود..."

     

    ممنون از حضورتون

    یاعلی

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی