واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

آهای روزگار!
انگار فراموش کرده ای؛
قلبها هم پاییزی می شوند،
وقتی فصل عاطفه کوتاه می شود!

همین گونه بگذر، حرفی نیست؛
قلب من هم روزی جوانه خواهد زد،
از مشتی خاک!
بهار که بیاید...

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندها

غوغای کلاغ ها

يكشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۴، ۰۱:۲۰ ق.ظ

حجم انبوهی از کلاغها

روی لبه ی پشت بامها نشسته اند

و هیاهوی پریشانشان

دیوار صوتی شهر را شکسته است

پدر بزرگ سالها پیش می گفت:

کلاغها شهروند خرابه ها هستند

و از جعبه شانس نظم نوین جهانی

تنها پروپاگاندا را برای خود برداشته اند:

غارغار متراکم، با فرکانس برون مرزی...

 

بچه های کوچه پشتی با هیجان کلاغها را به هم نشان می دهند و با همهمه می گویند:

این یک نافرمانی مدنی با طعم آشوب است

آنها دارند به چیزی اعتراض می کنند

مادرم می گوید:

من فکر می کنم هجوم این همه کلاغ به شهر معنادار است

شاید خانه خراب شده اند!

پدرم با اطمینان معتقد است:

آنها دارند کانون تمرکز را از چیز دیگری به اینجا شیفت می دهند

حتما کاسه ای زیر نیم کاسه است

من

داستان قدیمی کلاغ و روباه را در ذهنم مرور می کنم...

زن همسایه لبخند رنگ پریده ای  می زند و می گوید:

هیاهو به زودی تمام می شود

اما

رو سیاهی سرنوشت محتومی ست که برای کلاغها نوشته اند!

  • باران

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی