واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

زیر باران باید رفت...

واژه های بارانی

قلبها هم پاییزی می شوند،
وقتی فصل عاطفه کوتاه می شود...

بگذار زمان همین گونه بگذرد،
حرفی نیست؛
قلب من هم روزی جوانه خواهد زد،
از مشتی خاک!
بهار که بیاید...

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندها

همین دیروز است!

چهارشنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۷، ۱۱:۲۲ ق.ظ

باران می آید

سرمای هوا دماغم را می سوزاند

خاطرم به روزهایی می غلتد که پاییزش قلابی نبود

به روزهای خیس و سرد

در صبح های اول مهر...


طعم نفت در دهانم می پیچد؛

طعم چراغ علاء الدین

که گرمی دلخواهی به اتاقمان می داد، وقتی با شعله ی آبی می سوخت (چه برند معرکه ای بود)

طعم باران

زیر چتری که هیچ وقت دستمان نبود

طعم برف تمیز تلمبار شده

وسط کوچه های تنگ

طعم ترس

زیر بمباران سالهای آخر جنگ...

 

آخ... روزهای خوش طعم من!

کجا پیدایتان کنم؟

کجای این سالهای ثقیل

که بغض روی بغض، گلوگیر شده اند؟


دهه ی شصت در گوشهایم گریه می کند؛

دستهایم

مثل همه ی روزهای سرد کودکی ام

خونی و ترک خورده است، خشک و سرما زده...

کیف آبی کوچکم را

که دفتر و کتابهایم را تَنگ در آن چپانده ام

بر می دارم

کفشهای کهنه ام را می پوشم،

تا مدرسه راه نسبتا درازی ست، (در چشمهای بچگی ام)

و کوچه ها، بلند و پیچ در پیچ

مغازه ها یکی یکی جلوی چشمهای بازیگوشم

ورق می خورند؛

بقالی مشتی علی ممد ( که مثل حفره ایست که با دست توی دیوار کنده اند؛ کثیف و بد قیافه، با پفک نمکی هایی که همیشه مرا در رویای یک اتاق پر از پفک فرو می برد)

لوازم التحریری داش علی ( مرد میانسال آرام و سر به زیر، که سبیلهای پر پشتش بیشتر به چشمم می آمد)،

نانوایی سنگکی در اولین پیچ اولین کوچه،

خرت و پرت فروشی کوچک حاج عباس، در نبش سومین کوچه

بقالی مشت اسماعیل (که بچه های محله مشتری لواشکهایش بودند)،

مغازه ندافی (که دو سه پله از کف کوچه ارتفاع داشت) و...

و مدرسه...

در صف لرزان صبحگاه می ایستم؛ با پاهای سر شده از سرما

و به توصیه های کسالت بار خانم آدابی (که در حین صحبت کردن، دماغش را با دستش می گیرد، و انگشت سبابه اش برق می زند!) گوش می کنم...

نصیحت صبحگاهی...

نرمش صبحگاهی...

و بعد،

می خزیم توی کلاس

و می چسبیم به بخاری زنگ زده ی کنار تخته سبز،

و دل می سپاریم به گرمایی که بوی فلز می دهد،

بوی نفت!

طعم نفت در دهانم می پیچد...

 

می خواهم برگردم 

به آنجا،

به دهه ی شصت،

و در همان پاییز، که سه روز تب کردم،

بمیرم؛

این روزهای سرد پس از دهه ی شصت،

مرا می کشند!

  • باران

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی